خبرگزاری هرانا: حسین علی پور متولد 7 تیرماه 1368، به جرم قتلی که در 16 سالگی (شهریور 84) مرتکب شده است، هم اکنون در زندان لاکان رشت زندانی است و با تائید شدن حکم قصاص اعدام خواهد شد.
به گزارش واحد حقوق کودک مجموعه فعالان حقوق بشر در ایران ، در غروب روز 19 شهریور ماه سال 84،حسین علی پور و یکی از دوستانش به نام مهدی اسدی با فردی به نام مسعود پروانه درگیر شدند که در این درگیری متاسفانه مسعود جان باخته است و حسین علی پور به جرم قتل به قصاص و دوستش به 10 سال حبس محکوم شده اند و تلاشهای بسیار وکیل تسخیری ایشان تا این لحظه نتوانسته است روی رای دادگاه تاثیر بگذارد وهم اکنون پرونده جهت تأئید به دیوان عالی فرستاده شده است.
طبق ماده 37 کنوانسیون حقوق کودک اجرای مجازات اعدام و حبس های طولانی مدت برای کودکان تا قبل از پايان سن هجده سالگی ممنوع است. در ضمن در بند 6 ماده ی 5 میثاق بین المللی حقوق مدنی و سیاسی صراحتاً حکم اعدام برای کودکان زیر 18 سال ممنوع اعلام شده است..علیرغم این مهم کشور ایران بالاترین میزان اعدام کودکان را در جهان داراست.
۱۳۸۸ مهر ۶, دوشنبه
ناآرامی در دانشگاه تهران
سایت عصرایران در تهران: خبرهای رسیده از محوطه مرکزی دانشگاه تهران حاکی از ناآرام بودن این مجموعه دارد. هم اکنون دو گروه از دانشجویان در مقابل کتابخانه مرکزی دانشگاه در حال شعار دادن علیه همدیگر هستند ولی جمع بیشتری از آنان بدون آن که شعار خاصی سر دهند در محوطه گرد امده اند و مدام بر تعداد آنها افزوده می شود.تلاش ماموران بر این است که دامنه این تجمع به بیرون دانشگاه کشیده نشود.
حکم تبعید و شلاق برای یک معلم در آغاز سال تحصیلی
شهرزاد نیوز: علی پورسلیمان، دبیر منطقه 9 تهران، به یک سال تبعید به شهرستان اسلامشهر و 35 ضربه شلاق محکوم شد. وی عضو مرکزی سازمان معلمان است که به دلیل فعالیتهای صنفی و حضور در تجمعات اعتراضی معلمان در سال 85 با اتهام بر هم زدن امنیت ملی کشور محاکمه گردید.
حکم اخیر از سوی هیات تجدید نظر رسیدگی به تخلفات اداری صادر شد. وی پیش از این نیز در خرداد 86 در دادگاه اولیه به 2 سال تبعید محکوم شده بود.
حکم اخیر از سوی هیات تجدید نظر رسیدگی به تخلفات اداری صادر شد. وی پیش از این نیز در خرداد 86 در دادگاه اولیه به 2 سال تبعید محکوم شده بود.
†معرفی 1 سایت مفید مسیحی†
نامۀ یکی از نجات یافتگان اردوگاه مرگ کهریزک
انتشار: فعالین حقوق بشر ودمکراسی در ایران
نامۀ یکی از نجات یافتگان اردوگاه مرگ کهریزک خطاب به سازمانهای حقوق بشری جهان
.....دانشجوها را در هواخوری می زدند تا حد مرگ. در جایی جداگانه زندانیها را می بردند لخت مادر زاد می کردند یک اتاقک آهنی بود به بعضی از جوانترها تجاوز می کردند باتون فرو می کردند و صدای جیغ و داد همۀ ما را که گرسنه و تشنه و زخمی بودیم دیوانه می کرد. هر وقتی که احمدرضا رادان (یکی از سرکردگان جنایتکار نیروی انتظامی) می آمد روزهای پنجشنبه با هلیکوپتر همه را لخت می کردند و خودش جلوی همه می ایستاد و ما را تهدید می کرد و می گفت: امروز دیگه همتون را می کشم و می کنم زیر خاک ،اون تپه سفیده عین شما هزارتا کردیم ،اینقدر می کشیمتون تا بقیه بدونن و آدم شند.
****
ریاست محترم کمیساریای عالی حقوق بشرسازمان ملل ، شورا ی حقوق بشر سازمان ملل، عفو بین المل ؛
اینجانب نوشاد حداوند احمدی 52 ساله 28 /8 /1387 بنابه درج اتهام واهی از سوی دادیار حسینی در روزنامۀ عصر ایران به عنوان مضنون به قتل بصورت خود معرف به دادیاری فوق در حسن آباد فشافویه خودم را معرفی کردم . دادیار حسنی بدون هیچ سند و مدرکی مرا به آگاهی شاپور فرستاد. در صورتیکه من قاتل اصلی را که در درگیری در یک دامداری یک نفر را کشته بود با شهادت 20 نفر کارگر آن دام داری معرفی کردم که یکی از کارگران من بود .قتل در دامداری اتفاق افتاد . مقتول یک سارق مسلح بود که به اتفاق فردی دیگری برای سرقت دامداری واقع در چرم شهر حوزۀ حسن آباد بین قم و ورامین آمده بودند که یکی از کارگران دامداری برای جلوگیری از سرقت با او درگیر می شود .
سارقین سلاح داشتند که تمام 20 نفر کارگر حاضر اسلحۀ سارقین را دیده اند . طبق شنیده هایم از کارگران شلیک هم کرده بودند .4 بعد ظهر بود دامداری در نقطۀ خلوت بیابانی و حاشیۀ کویر واقع شده است .سارقان که با مقاومت کارگرها روبرو شدند فرار کردند . آن طرف تر آگاهی ورامین 5 نفر سارق را دستگیر می کند که معلوم شد 2 نفر به داخل آمده بودند و 5 نفر در بیرون مواظب بودند .من که آخرتر رسیده بودم سارقی را که مضروب شده بود دیدم او با تیر تفنگ ساچمه ای گلوله خورده بود و در نقطه کمرش بود. او را به بیمارستان مفتح ورامین بردم بعد که می خواستند او را به تهران اعزام کنند با آمبولانس سوار شدم و کنار دست راننده نشستم.
گروهی از افراد همان باند سارقین جلوی بیمارستان مفتح ورامین با راننده آمبولانس و من درگیر شدند آنها اسلحه داشتند و ما را تهدید می کردند و با چوب و چماق ودشنه به ما حمله کردند می خواستند سارق زخمی را از آمبولانس بربایند که به علت حملۀ آنها و تنها بودنم، من از ترس جانم فرار کردم و به خانه رفتم تا 18 ماه نه احظاریه ای و نه اخطاریه ای برای من نیامد .
ناگهان عکس مرا در روزنامه عصر ایران یکی از دوستانم دیده بود به من نشان داد که به دادیاری حسن اباد مراجعه کردم و آقای حسینی دستور بازداشت مرا صادر کرد و به آگاهی شاپور فرستاد. در آگاهی شاپور 41 روز در انفرادی بودم. دست بند و پا بند زده بودند . از انفرادی که بیرون می آوردند چشم بند هم می زدند با باتون به سر و بدنم می کوبیدن چک و لگد و مشت و با پوتین عادی بود و بدنم همیشه کبود بود و درد می کرد . غذا هم ناچیز می دادند و لاغر شده بودم.
بعد از آن مرا بدستور دادیار حسینی به کهریزک فرستادند. مدت 6 ماه و 20 روز در کهریزک بدون ملاقات و بهداشت ، حداقل آب وغذا در یک قفس به اتفاق 30 الی 40 نفر دیگه بودم. .تعداد قفسها چهارتا (4) بودند و 4 اتاق هم روبری آنها بود .هفته ای 3 بار ما را کتک می زدند 2 روز در هفته دوشنبه و سه شنبه گاردیها می آمدند . روز پنجشنبه ها احمد رضا رادان با هلیگوپتر همراه با سرهنگ عامریان ،سرهنگ حقی ،کومیجانی و سروان زندی و خمیس آبادی و سید حسینی و موسوی و ماکان ما را با کابل و شلاق و لوله و مشت و لگد می کوبیدند .
در آنجا شاهد مرگ 10 نفر به چشم خود بودم و میدانم طی این مدت لااقل 120 نفر مرده اند یک تکه سیب زمینی و یک تکه نان میدادند سیب زمین به اندازه.. و یک چهارم نان لواش بجای غذا ،آب هم یک قولپ در بطری نوشابه خانواده به هر نفر می دادند . 30 نفر از یک بطری خانواده نوشابه آب می خوردیم.آب لجن وشور و ترش و کثیف بود .با لوله و کابل و باتون ما را می زدند .
این اوخرا که دانشجویان را و جوانان را آوردند آنها را کتک می زدند همان بلائی که بر سر ما آوردند سر آنها آوردند .پس ما را کمتر می زدند چون تعدادشان به زدن همۀ ما نمی رسید.
افسری که در آگاهی من را شکنجه می داد محمد شیرکوهی بود که انواع شکنجه ها را به من و بقیه زندانیان می داد.حتی بعضیها را آویزان می کردند به سقف بعضی ها از مچ دست به میله های بند و اتاق آویزان می کردند توالت فقط 30 ثانیه می شد بریم . شپش و ساس وجود ما را برداشته بود( امان از ما گرفته بود ).آگاهی شاپور شاید از کهریزک بدتر بود به لحاظ شکنجه های مثل درخت سخنگو،شربت به درخت می مالند و مورچه های گوشتخوار را به جان آدم می اندازند .کلیۀ مدارک مربوط به مسلحانه بودن سارقین را افسر پرونده من محمد شیرکوهی و این دادیار حسینی از پرونده برداشتند و گوبا از سارقین مسلح پول گرفتند.
بر اثر ضربات که شیرکوهی و ماموران کهریزک به من زده اند قفسۀ ام را با لوله شکسته اند ،کمرم آسیب جدی دارد که بعدها شکایت کردم و توانستم آنها را به دادسرای مربوط به نیروهای انتظامی و قضات بکشانم. ولی هنوز به نتیجه نرسیده ام و لی پزشک قانونی شکست قفسۀ سینه ام را و انحراف کمرم را بر اثر ضربه های متعدد لوله و باتون تایید کرده است.انگشتهای دستم آسیب دیده و دردناک هستند و زانوهایم همیشه درد می کند . از بس لگد خوردم و انگشتهای دست وپایم سر می شوند .
دانشجوها را در هواخوری می زدند تا حد مرگ . در جایی جداگانه زندانیها را می بردند لخت مادر زاد می کردند یک اتاقک آهنی بود به بضی از جوانترها تجاوز می کردند باتون فرو می کردند و صدای جیغ و داد اعصاب همۀ ما را که گرسنه و تشنه و زخمی بودیم دیوانه می کرد.
هر وقتی که احمد رضا رادان می آمد روزهای پنجشنبه با هلیکوپتر همه را لخت می کردند و خودش جلوی همه می ایستاد و ما را تهدید می کرد با لهجۀ اصفهانی می گفت: امروز دیگه همتون را می کشم و می کنم زیر خاک ،اون تپه سفیده عین شما هزارتا کردیم ،اینقدر می کشیمتون تا بقیه بدونن و آدم شند. سرهنگ عامریان ، سرهنگ حقی،سرهنگ کومیجانی و افراد دیگر مثل خمیس ابادی،سید موسوی و سروان زندی و سید حسینی و گاردیها ی که ما را می زدند عینک دودی داشتند و نقاب هم می زدند تا شناخته نشوند. سربازها زیاد به ما کاری نداشتند.
عامل تمامی بد بختیها و شکنجه ها و ظلمهایی که به من شد دادیار حسینی بود که مرا بیهوده به کهریزک و شاهپور فرستاد و افسر پرونده هم محمد شیرکوهی بود که من را بدون دلیل ،بدون سوءسابقه به بدترین جاها فرستادند من یک دامدار هستم و برای تولید ملی کار می کنم و 20 کارگر دارم و تولید اشتغال در این شرایط بد آن هم در کویر ورامین کردم . ولی حالا بدترین بلاها و شکنجه ها را بر سرم من آورده اند و دادمداریم بیشتر از یک سال است که بی صاحب افتاده و بر سر زن وبچه ام جزء فقر فلاکت نیامده . آن شکنجه هایی که بر سر من آورده اند که منجر به دردها و بیماریها ی روحی و جسمی من شد و اعتماد به نفس و احساس امنیتم را از بین برده است. وقتی مرا به دکتر بردند دکتر روانشناس گفت دچار نوعی افسردگی و پارانوئید شدید با خودت حرف نزن به من دارهای آروم بخش دادند در این رجائی شهر ولی در کهریزک نه دکتری بود ،نه دوایی،نه آمپولی هیچ . برای یک قرص بایستی 20 باتون می خوردیم و اگر پول داشتیم مثلا 200 هزارتومان باید به افسرانی که آنجا بودند یا درجه داران می دادیم تا یک عدد قرص بگیریم . الان گیج شدم با خودم صحبت می کنم و اصلا حواسم نیست که بلند بلند حرف می زنم و از هر اتفاقی و سر وصدایی می هراسم .
من از دادیار حسینی و محمد شیرکوهی شکایت کردم که در دادسرای نظامی پرونده مفتوح است . در مرحلۀ بازپرسی و تحقیقات یک بار با شیرکوهی روبرو شدیم که بازپرس نظامی افراد از او پرسید به چه حقی کسی که سابقه نداشته به چه علت بدون مدرک و سند تحت نظر و شکنجه قرار دادی و او را در شاهپور 41 روز نگه داشتی ولی فعلا اون پرونده هنوز باز است و شیرکوهی هنوز در آگاهی شاپور دیگران را شکنجه می دهد .
از تاریخ 27/8/ 1387 در بازداشت بسر بردم حدود 9 ماه است زندگیم مختل شده است و با اینکه سارقین و قاتل اصلی مشخص شده است و 20 نفر شاهدین حضور دارند .و تنها گناه من رساندم مجروح به بیمارستان بوده اند بدون سابقه و دلیلی از خانواده و کار زندگی طبیعی ام دور شدم و خانواده ام بدون سرپرست ماندند . اگر هر خللی که به خانواده ام وارد شود و بچه هایم و زن من دچار انحراف و گرفتاری شوند بجزء نظام جمهوری اسلامی چه کسی مسئول فروپاشی و از بین رفتن امنیت خانواده من و هزاران نفر مثل من می باشد ؟ که بی دلیل و قانونی و بدون سوء سابقه و بدون طی مراحل حقوق و قانونی در زندانها و بازداشتگاهها زیر شکنجه ها نابود می شویم و صدایمان هم به جایی نمی رسد و خانواده های ما در نگرانی تنهائی و جدائی پر پر می زنند.
وقتی کهریزک بودیم حتی آدرس آنجا را هم نمی دادند که کسی بتواند به ملاقات ما بیایید یا برای ما لباس بیاورد . تقریبا آنجا فقط در یک لباس سبز روشن که مخصوص زندان کهریزک است و بسیار وحشتناک بود بسر بردیم و آن لباس تازه پاره می شد لباس تازه نمی دادند. براستی وقتی پدر خانواده در کنار همسر فرزندانش نباشد آن هم در این جامعه عقب مانده و خراب چه بر سر زن و بچه هایمان می آیید؟ چه کسی به آنها خرجی میدهد ؟ چه کسی دست نوازش بر سر آنها می کشد؟ چه کسی باید به داد آنها برسد؟
کمیساریای حقوق بشر ،جهان، ای دنیا بدانید !لطفا به داد من و هزاران مثل من برسانید . از موقعی که کهریزک را بسته اند که آن هم بازرسان آمدند و ثمرۀ خون جوانان و دانشجویان شهید بود که آنجا بسته شد و ما از آنجا نجات پیدا کردیم . حالت دیوانه و روانی داریم همیشه خواب می بینم و می پرم. تقاضای آزادی بدون قید و شرط دارم . چون هیچ جرم و گناهی مرتکب نشدم . هیچ مدرک و سند و شاهدی بر علیه من نیست و 20نفر قاتل اصلی که اسلحه داشته و شلیک کرده است به پلیس نشان داده است . ولی کسی به داد من نمی رسد.
اول خدا و بعد شما به فریاد ما برسید
19 شهریور 1388 برابر با 10 سبتامبر 2009
گزارش فوق به سازمانهای زیر ارسال گردید:
دفتر دبیرکل سازمان ملل
کمیساریای عالی حقوق بشر
کمسیون حقوق بشر اتحادیه اروپا
سازمان عفو بین الملل
سازمان دیدبان حقوق بشر
نامۀ یکی از نجات یافتگان اردوگاه مرگ کهریزک خطاب به سازمانهای حقوق بشری جهان
.....دانشجوها را در هواخوری می زدند تا حد مرگ. در جایی جداگانه زندانیها را می بردند لخت مادر زاد می کردند یک اتاقک آهنی بود به بعضی از جوانترها تجاوز می کردند باتون فرو می کردند و صدای جیغ و داد همۀ ما را که گرسنه و تشنه و زخمی بودیم دیوانه می کرد. هر وقتی که احمدرضا رادان (یکی از سرکردگان جنایتکار نیروی انتظامی) می آمد روزهای پنجشنبه با هلیکوپتر همه را لخت می کردند و خودش جلوی همه می ایستاد و ما را تهدید می کرد و می گفت: امروز دیگه همتون را می کشم و می کنم زیر خاک ،اون تپه سفیده عین شما هزارتا کردیم ،اینقدر می کشیمتون تا بقیه بدونن و آدم شند.
****
ریاست محترم کمیساریای عالی حقوق بشرسازمان ملل ، شورا ی حقوق بشر سازمان ملل، عفو بین المل ؛
اینجانب نوشاد حداوند احمدی 52 ساله 28 /8 /1387 بنابه درج اتهام واهی از سوی دادیار حسینی در روزنامۀ عصر ایران به عنوان مضنون به قتل بصورت خود معرف به دادیاری فوق در حسن آباد فشافویه خودم را معرفی کردم . دادیار حسنی بدون هیچ سند و مدرکی مرا به آگاهی شاپور فرستاد. در صورتیکه من قاتل اصلی را که در درگیری در یک دامداری یک نفر را کشته بود با شهادت 20 نفر کارگر آن دام داری معرفی کردم که یکی از کارگران من بود .قتل در دامداری اتفاق افتاد . مقتول یک سارق مسلح بود که به اتفاق فردی دیگری برای سرقت دامداری واقع در چرم شهر حوزۀ حسن آباد بین قم و ورامین آمده بودند که یکی از کارگران دامداری برای جلوگیری از سرقت با او درگیر می شود .
سارقین سلاح داشتند که تمام 20 نفر کارگر حاضر اسلحۀ سارقین را دیده اند . طبق شنیده هایم از کارگران شلیک هم کرده بودند .4 بعد ظهر بود دامداری در نقطۀ خلوت بیابانی و حاشیۀ کویر واقع شده است .سارقان که با مقاومت کارگرها روبرو شدند فرار کردند . آن طرف تر آگاهی ورامین 5 نفر سارق را دستگیر می کند که معلوم شد 2 نفر به داخل آمده بودند و 5 نفر در بیرون مواظب بودند .من که آخرتر رسیده بودم سارقی را که مضروب شده بود دیدم او با تیر تفنگ ساچمه ای گلوله خورده بود و در نقطه کمرش بود. او را به بیمارستان مفتح ورامین بردم بعد که می خواستند او را به تهران اعزام کنند با آمبولانس سوار شدم و کنار دست راننده نشستم.
گروهی از افراد همان باند سارقین جلوی بیمارستان مفتح ورامین با راننده آمبولانس و من درگیر شدند آنها اسلحه داشتند و ما را تهدید می کردند و با چوب و چماق ودشنه به ما حمله کردند می خواستند سارق زخمی را از آمبولانس بربایند که به علت حملۀ آنها و تنها بودنم، من از ترس جانم فرار کردم و به خانه رفتم تا 18 ماه نه احظاریه ای و نه اخطاریه ای برای من نیامد .
ناگهان عکس مرا در روزنامه عصر ایران یکی از دوستانم دیده بود به من نشان داد که به دادیاری حسن اباد مراجعه کردم و آقای حسینی دستور بازداشت مرا صادر کرد و به آگاهی شاپور فرستاد. در آگاهی شاپور 41 روز در انفرادی بودم. دست بند و پا بند زده بودند . از انفرادی که بیرون می آوردند چشم بند هم می زدند با باتون به سر و بدنم می کوبیدن چک و لگد و مشت و با پوتین عادی بود و بدنم همیشه کبود بود و درد می کرد . غذا هم ناچیز می دادند و لاغر شده بودم.
بعد از آن مرا بدستور دادیار حسینی به کهریزک فرستادند. مدت 6 ماه و 20 روز در کهریزک بدون ملاقات و بهداشت ، حداقل آب وغذا در یک قفس به اتفاق 30 الی 40 نفر دیگه بودم. .تعداد قفسها چهارتا (4) بودند و 4 اتاق هم روبری آنها بود .هفته ای 3 بار ما را کتک می زدند 2 روز در هفته دوشنبه و سه شنبه گاردیها می آمدند . روز پنجشنبه ها احمد رضا رادان با هلیگوپتر همراه با سرهنگ عامریان ،سرهنگ حقی ،کومیجانی و سروان زندی و خمیس آبادی و سید حسینی و موسوی و ماکان ما را با کابل و شلاق و لوله و مشت و لگد می کوبیدند .
در آنجا شاهد مرگ 10 نفر به چشم خود بودم و میدانم طی این مدت لااقل 120 نفر مرده اند یک تکه سیب زمینی و یک تکه نان میدادند سیب زمین به اندازه.. و یک چهارم نان لواش بجای غذا ،آب هم یک قولپ در بطری نوشابه خانواده به هر نفر می دادند . 30 نفر از یک بطری خانواده نوشابه آب می خوردیم.آب لجن وشور و ترش و کثیف بود .با لوله و کابل و باتون ما را می زدند .
این اوخرا که دانشجویان را و جوانان را آوردند آنها را کتک می زدند همان بلائی که بر سر ما آوردند سر آنها آوردند .پس ما را کمتر می زدند چون تعدادشان به زدن همۀ ما نمی رسید.
افسری که در آگاهی من را شکنجه می داد محمد شیرکوهی بود که انواع شکنجه ها را به من و بقیه زندانیان می داد.حتی بعضیها را آویزان می کردند به سقف بعضی ها از مچ دست به میله های بند و اتاق آویزان می کردند توالت فقط 30 ثانیه می شد بریم . شپش و ساس وجود ما را برداشته بود( امان از ما گرفته بود ).آگاهی شاپور شاید از کهریزک بدتر بود به لحاظ شکنجه های مثل درخت سخنگو،شربت به درخت می مالند و مورچه های گوشتخوار را به جان آدم می اندازند .کلیۀ مدارک مربوط به مسلحانه بودن سارقین را افسر پرونده من محمد شیرکوهی و این دادیار حسینی از پرونده برداشتند و گوبا از سارقین مسلح پول گرفتند.
بر اثر ضربات که شیرکوهی و ماموران کهریزک به من زده اند قفسۀ ام را با لوله شکسته اند ،کمرم آسیب جدی دارد که بعدها شکایت کردم و توانستم آنها را به دادسرای مربوط به نیروهای انتظامی و قضات بکشانم. ولی هنوز به نتیجه نرسیده ام و لی پزشک قانونی شکست قفسۀ سینه ام را و انحراف کمرم را بر اثر ضربه های متعدد لوله و باتون تایید کرده است.انگشتهای دستم آسیب دیده و دردناک هستند و زانوهایم همیشه درد می کند . از بس لگد خوردم و انگشتهای دست وپایم سر می شوند .
دانشجوها را در هواخوری می زدند تا حد مرگ . در جایی جداگانه زندانیها را می بردند لخت مادر زاد می کردند یک اتاقک آهنی بود به بضی از جوانترها تجاوز می کردند باتون فرو می کردند و صدای جیغ و داد اعصاب همۀ ما را که گرسنه و تشنه و زخمی بودیم دیوانه می کرد.
هر وقتی که احمد رضا رادان می آمد روزهای پنجشنبه با هلیکوپتر همه را لخت می کردند و خودش جلوی همه می ایستاد و ما را تهدید می کرد با لهجۀ اصفهانی می گفت: امروز دیگه همتون را می کشم و می کنم زیر خاک ،اون تپه سفیده عین شما هزارتا کردیم ،اینقدر می کشیمتون تا بقیه بدونن و آدم شند. سرهنگ عامریان ، سرهنگ حقی،سرهنگ کومیجانی و افراد دیگر مثل خمیس ابادی،سید موسوی و سروان زندی و سید حسینی و گاردیها ی که ما را می زدند عینک دودی داشتند و نقاب هم می زدند تا شناخته نشوند. سربازها زیاد به ما کاری نداشتند.
عامل تمامی بد بختیها و شکنجه ها و ظلمهایی که به من شد دادیار حسینی بود که مرا بیهوده به کهریزک و شاهپور فرستاد و افسر پرونده هم محمد شیرکوهی بود که من را بدون دلیل ،بدون سوءسابقه به بدترین جاها فرستادند من یک دامدار هستم و برای تولید ملی کار می کنم و 20 کارگر دارم و تولید اشتغال در این شرایط بد آن هم در کویر ورامین کردم . ولی حالا بدترین بلاها و شکنجه ها را بر سرم من آورده اند و دادمداریم بیشتر از یک سال است که بی صاحب افتاده و بر سر زن وبچه ام جزء فقر فلاکت نیامده . آن شکنجه هایی که بر سر من آورده اند که منجر به دردها و بیماریها ی روحی و جسمی من شد و اعتماد به نفس و احساس امنیتم را از بین برده است. وقتی مرا به دکتر بردند دکتر روانشناس گفت دچار نوعی افسردگی و پارانوئید شدید با خودت حرف نزن به من دارهای آروم بخش دادند در این رجائی شهر ولی در کهریزک نه دکتری بود ،نه دوایی،نه آمپولی هیچ . برای یک قرص بایستی 20 باتون می خوردیم و اگر پول داشتیم مثلا 200 هزارتومان باید به افسرانی که آنجا بودند یا درجه داران می دادیم تا یک عدد قرص بگیریم . الان گیج شدم با خودم صحبت می کنم و اصلا حواسم نیست که بلند بلند حرف می زنم و از هر اتفاقی و سر وصدایی می هراسم .
من از دادیار حسینی و محمد شیرکوهی شکایت کردم که در دادسرای نظامی پرونده مفتوح است . در مرحلۀ بازپرسی و تحقیقات یک بار با شیرکوهی روبرو شدیم که بازپرس نظامی افراد از او پرسید به چه حقی کسی که سابقه نداشته به چه علت بدون مدرک و سند تحت نظر و شکنجه قرار دادی و او را در شاهپور 41 روز نگه داشتی ولی فعلا اون پرونده هنوز باز است و شیرکوهی هنوز در آگاهی شاپور دیگران را شکنجه می دهد .
از تاریخ 27/8/ 1387 در بازداشت بسر بردم حدود 9 ماه است زندگیم مختل شده است و با اینکه سارقین و قاتل اصلی مشخص شده است و 20 نفر شاهدین حضور دارند .و تنها گناه من رساندم مجروح به بیمارستان بوده اند بدون سابقه و دلیلی از خانواده و کار زندگی طبیعی ام دور شدم و خانواده ام بدون سرپرست ماندند . اگر هر خللی که به خانواده ام وارد شود و بچه هایم و زن من دچار انحراف و گرفتاری شوند بجزء نظام جمهوری اسلامی چه کسی مسئول فروپاشی و از بین رفتن امنیت خانواده من و هزاران نفر مثل من می باشد ؟ که بی دلیل و قانونی و بدون سوء سابقه و بدون طی مراحل حقوق و قانونی در زندانها و بازداشتگاهها زیر شکنجه ها نابود می شویم و صدایمان هم به جایی نمی رسد و خانواده های ما در نگرانی تنهائی و جدائی پر پر می زنند.
وقتی کهریزک بودیم حتی آدرس آنجا را هم نمی دادند که کسی بتواند به ملاقات ما بیایید یا برای ما لباس بیاورد . تقریبا آنجا فقط در یک لباس سبز روشن که مخصوص زندان کهریزک است و بسیار وحشتناک بود بسر بردیم و آن لباس تازه پاره می شد لباس تازه نمی دادند. براستی وقتی پدر خانواده در کنار همسر فرزندانش نباشد آن هم در این جامعه عقب مانده و خراب چه بر سر زن و بچه هایمان می آیید؟ چه کسی به آنها خرجی میدهد ؟ چه کسی دست نوازش بر سر آنها می کشد؟ چه کسی باید به داد آنها برسد؟
کمیساریای حقوق بشر ،جهان، ای دنیا بدانید !لطفا به داد من و هزاران مثل من برسانید . از موقعی که کهریزک را بسته اند که آن هم بازرسان آمدند و ثمرۀ خون جوانان و دانشجویان شهید بود که آنجا بسته شد و ما از آنجا نجات پیدا کردیم . حالت دیوانه و روانی داریم همیشه خواب می بینم و می پرم. تقاضای آزادی بدون قید و شرط دارم . چون هیچ جرم و گناهی مرتکب نشدم . هیچ مدرک و سند و شاهدی بر علیه من نیست و 20نفر قاتل اصلی که اسلحه داشته و شلیک کرده است به پلیس نشان داده است . ولی کسی به داد من نمی رسد.
اول خدا و بعد شما به فریاد ما برسید
19 شهریور 1388 برابر با 10 سبتامبر 2009
گزارش فوق به سازمانهای زیر ارسال گردید:
دفتر دبیرکل سازمان ملل
کمیساریای عالی حقوق بشر
کمسیون حقوق بشر اتحادیه اروپا
سازمان عفو بین الملل
سازمان دیدبان حقوق بشر
بازداشت دو فعال سیاسی در تبریز
بنا به گزارش دریافتی، دو تن از فعالین سیاسی آذربایجانی روز دوشنبه ٣۰ شهريور توسط ماموران اداره اطلاعات تبریز بازداشت و به مکان نامعلومی منتقل شدند. بازداشت حسن ارک روزنامه نگار و ابراهیم دشتی در آستانه بازگشایی مدارس صورت می گیرد. به گفته خانواده بازداشت شدگان ماموران پس از مراجعه به منزل این افراد، آنها را دستگیر و منزل و محل کارشان را مورد بازرسی قرار داده اند. مامورین پس از بازرسی منزل کتابها و دست نوشته ها و کیس های کامپیوتر را با خود برده اند.
یکی از خوانندگان: بنابه گزارش رسیده از شهرستان پیرانشهر یک دانشجوی اهل این شهرستان بنام ادریس کاملا که در دانشگاه ارومیه در رشته مهندسی عمران ترم ششم
خبرنامه امیرکبیر: استقبال دانشجویان دانشگاه تهران از حداد عادل با "شعار مرگ بر دیکتاتور"
بعد از ظهر روز گذشته، غلامعلی حداد عادل نماینده فعلی و رئیس پیشین مجلس، که به منظور شرکت در جلسه گروه علمی فلسفه دانشکده ادبیات دانشگاه تهران راهی این دانشگاه شده بود بر خلاف انتظار خود با موج اعتراضی دانشجویان روبرو شد.
این تجمع از ساعت 17 لحظه حضور حداد تا ساعت 18 ادامه داشت. او که قصد داشت در ساعات پایانی روز در دانشگاه حاضر شود تا با اعتراضات دانشجویان روبرو نشود. در حین حضور در جلسه گروه فلسفه و نیز هنگام خروج از جلسه با بیش از 50 دانشجوی معترض روبرو شد که با فریادهای "مرگ بر دیکتاتور" و نیز دیگر شعارها وی را تا درب دانشکده بدرقه کردند.
تیم حفاظت حدادعادل از ترس دانشجویان بیش از یک ساعت از خروج وی امتناع می کردند. در نهایت پس از اضافه شدن بیش از 15 نفر مامورین حراست توانستند وی را از گروه فلسفه دانشگاه تهران فراری دهند. به گفته کسانی که داخل گروه حضور داشته اند حداد در حالی که از ترس می لرزیده لحظه به لحظه گزارش حضور دانشجویان را از محافظینش می گرفته و به اساتیدی که وی را به جلسه دعوت کرده بودند گفته است: «شما که گفتید دانشگاه هیچ خبری نیست؟! اینها چرا حرمت استاد را نگه نمی دارند؟ اگر حرمت استاد در دانشگاه از بین برود که هیچ چیز حرمتی ندارد؟!! که این سخنان با تعجب حاضرین مواجه شده است.»
از جمله شعارهایی که دانشجویان تکرار می کردند: "مرگ بر دیکتاتور"، "وکیل ضد ملت خجالت خجالت"؛ "آروم باش آروم باش دانشجوییم نه اوباش"؛ "حداد عادل حامی قاتل"؛ "حداد حیا کن دانشگاه را رها کن"؛ "هر کی که بی سواده با احمدی نژاده"؛ "ترسو بیا بیرون"؛ "نترس نترس ما کهریزک نداریم". به گزارش خبرنامه امیرکبیر، دانشجویان در ادامه سرود "یار دبستانی" و "حداد قاتل آواره گردی خاک وطن را" خواندند.
گفتنی است حداد عادل، عضو هیئت گروه علمی فلسفه دانشگاه تهران، رئیس فرهنگستان زبان و ادبیات فارسی و نماینده مردم تهران در مجلس شورای اسلامی است که پس از برگزاری انتخابات 22 خرداد 88 و پیش از تأیید نهایی سلامت انتخابات توسط شورای نگهبان به حمایت صریح از احمدی نژاد پرداخته بود، اما با وجود این وی در هیئت «بی طرف» معرّفی شده ی شورای نگهبان حضور داشت!
همچنین اخیراً وی درباره ی فجایع بازداشتگاه کهریزک گفته بود: «کشته شدن سه نفر در کهریزک مسئله ی مهمی نیست».
بعد از ظهر روز گذشته، غلامعلی حداد عادل نماینده فعلی و رئیس پیشین مجلس، که به منظور شرکت در جلسه گروه علمی فلسفه دانشکده ادبیات دانشگاه تهران راهی این دانشگاه شده بود بر خلاف انتظار خود با موج اعتراضی دانشجویان روبرو شد.
این تجمع از ساعت 17 لحظه حضور حداد تا ساعت 18 ادامه داشت. او که قصد داشت در ساعات پایانی روز در دانشگاه حاضر شود تا با اعتراضات دانشجویان روبرو نشود. در حین حضور در جلسه گروه فلسفه و نیز هنگام خروج از جلسه با بیش از 50 دانشجوی معترض روبرو شد که با فریادهای "مرگ بر دیکتاتور" و نیز دیگر شعارها وی را تا درب دانشکده بدرقه کردند.
تیم حفاظت حدادعادل از ترس دانشجویان بیش از یک ساعت از خروج وی امتناع می کردند. در نهایت پس از اضافه شدن بیش از 15 نفر مامورین حراست توانستند وی را از گروه فلسفه دانشگاه تهران فراری دهند. به گفته کسانی که داخل گروه حضور داشته اند حداد در حالی که از ترس می لرزیده لحظه به لحظه گزارش حضور دانشجویان را از محافظینش می گرفته و به اساتیدی که وی را به جلسه دعوت کرده بودند گفته است: «شما که گفتید دانشگاه هیچ خبری نیست؟! اینها چرا حرمت استاد را نگه نمی دارند؟ اگر حرمت استاد در دانشگاه از بین برود که هیچ چیز حرمتی ندارد؟!! که این سخنان با تعجب حاضرین مواجه شده است.»
از جمله شعارهایی که دانشجویان تکرار می کردند: "مرگ بر دیکتاتور"، "وکیل ضد ملت خجالت خجالت"؛ "آروم باش آروم باش دانشجوییم نه اوباش"؛ "حداد عادل حامی قاتل"؛ "حداد حیا کن دانشگاه را رها کن"؛ "هر کی که بی سواده با احمدی نژاده"؛ "ترسو بیا بیرون"؛ "نترس نترس ما کهریزک نداریم". به گزارش خبرنامه امیرکبیر، دانشجویان در ادامه سرود "یار دبستانی" و "حداد قاتل آواره گردی خاک وطن را" خواندند.
گفتنی است حداد عادل، عضو هیئت گروه علمی فلسفه دانشگاه تهران، رئیس فرهنگستان زبان و ادبیات فارسی و نماینده مردم تهران در مجلس شورای اسلامی است که پس از برگزاری انتخابات 22 خرداد 88 و پیش از تأیید نهایی سلامت انتخابات توسط شورای نگهبان به حمایت صریح از احمدی نژاد پرداخته بود، اما با وجود این وی در هیئت «بی طرف» معرّفی شده ی شورای نگهبان حضور داشت!
همچنین اخیراً وی درباره ی فجایع بازداشتگاه کهریزک گفته بود: «کشته شدن سه نفر در کهریزک مسئله ی مهمی نیست».
آرش حجازی در سايتش فيلم قاتل ندا را تاييد كرد
سایت آرش حجازی
جالب است که هر بار جناب احمدی نژاد نطقی درباره ندا می فرمایند، سندی رو می شود تا گواهی باشد بر دروغگویی ایشان. امروز بعد از ظهر صندوق پستی ام پر بود از ایمیل های دوستانی که اعلام کردند سند جدیدی منتشر شده است و می خواستند بدانند من آن را تایید می کنم یا نه.
فیلمی در اینترنت منتشر شد که به صحنه های پس از مرگ ندا می پردازد. همان طور که در مصاحبه های قبلی ام گفتم، بعد از اینکه بدن بیجان ندا را استاد موسیقی اش سوار بر ماشینی از صحنه دور کرد، مردم شخصی را گرفتند که معتقد بودند ضارب نداست. حتی گفتم که پیراهنش را درآوردند. فیلمی که در زیر می بینید، از جایی است که مردم تصمیم گرفته اند این ضارب احتمالی را رها کنند، هرچند هنوز عده ای معتقدند که باید او را به مجازات رساند. خوشبختانه دهان یاوه گویانی که تا به حال واقعیت را زیر سؤال می بردند، با این فیلم بسته می شود. یاوه گویان عزیز، رئیس جمهور غیرمنتخب شماست که دروغ می گوید، سینه ی شکافته ندا دروغ نمی گوید.
بله، تأیید می کنم که این فیلم به بخشی از حوادثی می پردازد که روز شنبه ۳۰ خرداد ۱۳۸۸، دقایقی بعد از مرگ ندا، در تقاطع خیابان خسروی و صالحی در خیابان کارگر تهران رخ داد.
شخصی که در فیلم می بینید و پیراهن به تن ندارد، همان بسیجی است که مردم گرفته بودند و فریاد می زد نمی خواستم بکشمش.
یا حق،
آرش حجازی
جالب است که هر بار جناب احمدی نژاد نطقی درباره ندا می فرمایند، سندی رو می شود تا گواهی باشد بر دروغگویی ایشان. امروز بعد از ظهر صندوق پستی ام پر بود از ایمیل های دوستانی که اعلام کردند سند جدیدی منتشر شده است و می خواستند بدانند من آن را تایید می کنم یا نه.
فیلمی در اینترنت منتشر شد که به صحنه های پس از مرگ ندا می پردازد. همان طور که در مصاحبه های قبلی ام گفتم، بعد از اینکه بدن بیجان ندا را استاد موسیقی اش سوار بر ماشینی از صحنه دور کرد، مردم شخصی را گرفتند که معتقد بودند ضارب نداست. حتی گفتم که پیراهنش را درآوردند. فیلمی که در زیر می بینید، از جایی است که مردم تصمیم گرفته اند این ضارب احتمالی را رها کنند، هرچند هنوز عده ای معتقدند که باید او را به مجازات رساند. خوشبختانه دهان یاوه گویانی که تا به حال واقعیت را زیر سؤال می بردند، با این فیلم بسته می شود. یاوه گویان عزیز، رئیس جمهور غیرمنتخب شماست که دروغ می گوید، سینه ی شکافته ندا دروغ نمی گوید.
بله، تأیید می کنم که این فیلم به بخشی از حوادثی می پردازد که روز شنبه ۳۰ خرداد ۱۳۸۸، دقایقی بعد از مرگ ندا، در تقاطع خیابان خسروی و صالحی در خیابان کارگر تهران رخ داد.
شخصی که در فیلم می بینید و پیراهن به تن ندارد، همان بسیجی است که مردم گرفته بودند و فریاد می زد نمی خواستم بکشمش.
یا حق،
آرش حجازی
محرومیت یک دانشجوی کرد از تحصیل
یکی از خوانندگان: بنابه گزارش رسیده از شهرستان پیرانشهر یک دانشجوی اهل این شهرستان بنام ادریس کاملا که در دانشگاه ارومیه در رشته مهندسی عمران ترم ششم خود را می خواند در جریان سال تحصیلی جدید و انتخاب واحد برای ترم مهرماه از جانب حراست این دانشگاه احضار شده و از جانب رییس حراست به وی اعلام شده که به جهت همکاری کردن در فراری دادن برادرش لقمان کاملا حق ادامه تحصیل را تا اطلاع ثانوی ندارد .این اولین بار نیست که رژیم به بهانه های گوناگون دانشجویان کرد راازادامه تحصیل بازمیدارد.
تاسیسات مخفی اتمی؛ سخنگوی رژیم: انتظار تشویق داریم!
واحد مرکزی خبر (صدا و سیمای رژیم): سخنگوی وزارت امورخارجه جمهوری اسلامی با اشاره به اعلام تهران مبنی بر آغاز احداث دومین تاسیسات غنی سازی نیمه صنعتی به آژانس بین المللی انرژی اتمی گفت: این بیانگر پایبندی جمهوری اسلامی به قواعد بین المللی است و انتظار تشویق و تحسین جهانی داریم.
حسن قشقاوی در نشست خبری امروز خود افزود: این تاسیسات در چارچوب برنامه هایی است که با اهداف صلح آمیز ساخته می شود و همه جنبه های آن شفاف و روشن است.
وی با تأکید بر اینکه هیچ اقدام مخفی و سری و برخلاف قواعد و معیارهای بین المللی صورت نگرفته است از ادعاهای برخی کشورهای غربی مبنی بر اینکه جمهوری اسلامی تأسیسات مخفیانه هسته ای دارد ابراز تعجب کرد.
قشقاوی درباره مذاکرات جمهوری اسلامی با 1+5 نیز گفت: موضوع مذاکرات بر مبنای بسته پیشنهادی انجام خواهد شد. (یعنی در مورد موضوع هسته ای گفتگو نخواهد شد.)
این در حالیست که سفير آمريكا در سازمان ملل اعلام کرد رژيم تهران در نشست اول اكتبر با گزينه بسيار قاطعى مواجه خواهد شد.
سوزان رایس كه با تلويزيون یس ان ان گفتگو مى كرد افزود، يا رژيم تهران بايد در مورد برنامه تسليحات هسته ای خود به طور جدى وارد مذاكره شود و ضمن شفاف سازى به تعهدات بين المللى خود سريعا عمل كند يا اينكه با فشارها و مجازات های بيشترى از سوی جامعه جهانی مواجه خواهد شد.
آنگلا مركل، صدراعظم آلمان نیز در باره گفتگوهای اول اکتبر اعلام کرد، این مذاكرات حياتى خواهد بود.
همزمان روزنامه واشنگتن پست با اشاره به افشاى تاسیسات جديد غنى سازى اورانيوم و سرپيچى رژيم از قطعنامه هاى شوراى امنيت سازمان ملل نوشت، قدرتهاى خارجى شانس خيلى كمى دارند كه بتوانند از طريق گفتگوى مسالمت آميز برنامه هاى هسته اى رژيم تهران را متوقف كنند.
این روزنامه نوشت، اگر تاسیسات زیرزمینی قم افشا نشده بود رژيم تهران تا یک یا دو سال دیگر قادر به ساختن بمب بود بدون اينكه جامعه جهانى از آن با خبر باشد و اگر يک تاسيسات مخفى پيدا شده، به احتمال زياد تعداد ديگرى نيز وجود دارد.
.واشنگتن پست نوشت، ايالات متحده بايد روشن سازد در مقابل رژيمى كه با بى شرمى قوانین بين المللى و قطعنامه هاى شورای امنیت را زير پا مى گذارد، دست روى دست نخواهد گذاشت.
حسن قشقاوی در نشست خبری امروز خود افزود: این تاسیسات در چارچوب برنامه هایی است که با اهداف صلح آمیز ساخته می شود و همه جنبه های آن شفاف و روشن است.
وی با تأکید بر اینکه هیچ اقدام مخفی و سری و برخلاف قواعد و معیارهای بین المللی صورت نگرفته است از ادعاهای برخی کشورهای غربی مبنی بر اینکه جمهوری اسلامی تأسیسات مخفیانه هسته ای دارد ابراز تعجب کرد.
قشقاوی درباره مذاکرات جمهوری اسلامی با 1+5 نیز گفت: موضوع مذاکرات بر مبنای بسته پیشنهادی انجام خواهد شد. (یعنی در مورد موضوع هسته ای گفتگو نخواهد شد.)
این در حالیست که سفير آمريكا در سازمان ملل اعلام کرد رژيم تهران در نشست اول اكتبر با گزينه بسيار قاطعى مواجه خواهد شد.
سوزان رایس كه با تلويزيون یس ان ان گفتگو مى كرد افزود، يا رژيم تهران بايد در مورد برنامه تسليحات هسته ای خود به طور جدى وارد مذاكره شود و ضمن شفاف سازى به تعهدات بين المللى خود سريعا عمل كند يا اينكه با فشارها و مجازات های بيشترى از سوی جامعه جهانی مواجه خواهد شد.
آنگلا مركل، صدراعظم آلمان نیز در باره گفتگوهای اول اکتبر اعلام کرد، این مذاكرات حياتى خواهد بود.
همزمان روزنامه واشنگتن پست با اشاره به افشاى تاسیسات جديد غنى سازى اورانيوم و سرپيچى رژيم از قطعنامه هاى شوراى امنيت سازمان ملل نوشت، قدرتهاى خارجى شانس خيلى كمى دارند كه بتوانند از طريق گفتگوى مسالمت آميز برنامه هاى هسته اى رژيم تهران را متوقف كنند.
این روزنامه نوشت، اگر تاسیسات زیرزمینی قم افشا نشده بود رژيم تهران تا یک یا دو سال دیگر قادر به ساختن بمب بود بدون اينكه جامعه جهانى از آن با خبر باشد و اگر يک تاسيسات مخفى پيدا شده، به احتمال زياد تعداد ديگرى نيز وجود دارد.
.واشنگتن پست نوشت، ايالات متحده بايد روشن سازد در مقابل رژيمى كه با بى شرمى قوانین بين المللى و قطعنامه هاى شورای امنیت را زير پا مى گذارد، دست روى دست نخواهد گذاشت.
بازداشت دو فعال سیاسی در تبریز
بنا به گزارش دریافتی، دو تن از فعالین سیاسی آذربایجانی روز دوشنبه ٣۰ شهريور توسط ماموران اداره اطلاعات تبریز بازداشت و به مکان نامعلومی منتقل شدند. بازداشت حسن ارک روزنامه نگار و ابراهیم دشتی در آستانه بازگشایی مدارس صورت می گیرد. به گفته خانواده بازداشت شدگان ماموران پس از مراجعه به منزل این افراد، آنها را دستگیر و منزل و محل کارشان را مورد بازرسی قرار داده اند. مامورین پس از بازرسی منزل کتابها و دست نوشته ها و کیس های کامپیوتر را با خود برده اند.
۱۳۸۸ مهر ۵, یکشنبه
مراسم انجیلخوانی ۱۳۰ ساعته در فرانسه برگزار میشود
۱۴۰۰ مسیحی قرار است طی روزهای ۲۶ سپتامبر تا اول اکتبر( ۴ تا ۹ مهرماه ) طی ۱۳۰ ساعت در شهر لوردو فرانسه به انجیلخوانی بپردازند.
به گزارش شبكه خبر مسیحیان فارسی زبان به نقل ازمهر،خبرگزاری نووستی با بیان این مطلب نوشت، قرار است این مراسم انجیلخوانی در شهر لوردو فرانسه صورت گیرد که این شهر بهعنوان یکی از اماکن محبوب مسیحیان در اروپا شناخته میشود.
این مراسم با عنوان " لوردو: انجیل، روز و شب" در صومعه بانوی لوردوی ما برگزار میشود، صومعهای که گفته میشود در آن مکان مریم مادر عیسی مسیح چندین بار به مناسبتهای مختلف تجلی یافته است.
پیش از این نیز در اکتبر سال ۲۰۰۸ مراسم انجیلخوانی با ۱۴۰ ساعت انجیل خوانی توسط ۱۲۰۰ خواننده از جمله رهبر کاتولیکهای جهان، وزیر خارجه واتیکان و اسقف کلیسای ارتدکس روسیه در وین انجام شده بود.
شهر لوردو هرساله با ۵ میلیون زائر رو به رو است، کلیسای کاتولیک رسماً ۶۷ کرامت را در رابطه با شفای افرای به این مکان نسبت داده این درحالی است که پزشکان این شهر از سال ۱۸۶۰ بیش از ۷ هزار مورد را در رابطه با شفای افراد گزارش کردهاند.
مراسم انجیلخوانی سال گذشته از سوی شبکه تلویزیونی Rai به مدت شش روز و شش شب برگزار شد بهطوریکه پس از پاپ افراد مختلف درمکانها و زبانهای مختلف این انجیلخوانی را ادامه دادند.
به گزارش شبكه خبر مسیحیان فارسی زبان به نقل ازمهر،خبرگزاری نووستی با بیان این مطلب نوشت، قرار است این مراسم انجیلخوانی در شهر لوردو فرانسه صورت گیرد که این شهر بهعنوان یکی از اماکن محبوب مسیحیان در اروپا شناخته میشود.
این مراسم با عنوان " لوردو: انجیل، روز و شب" در صومعه بانوی لوردوی ما برگزار میشود، صومعهای که گفته میشود در آن مکان مریم مادر عیسی مسیح چندین بار به مناسبتهای مختلف تجلی یافته است.
پیش از این نیز در اکتبر سال ۲۰۰۸ مراسم انجیلخوانی با ۱۴۰ ساعت انجیل خوانی توسط ۱۲۰۰ خواننده از جمله رهبر کاتولیکهای جهان، وزیر خارجه واتیکان و اسقف کلیسای ارتدکس روسیه در وین انجام شده بود.
شهر لوردو هرساله با ۵ میلیون زائر رو به رو است، کلیسای کاتولیک رسماً ۶۷ کرامت را در رابطه با شفای افرای به این مکان نسبت داده این درحالی است که پزشکان این شهر از سال ۱۸۶۰ بیش از ۷ هزار مورد را در رابطه با شفای افراد گزارش کردهاند.
مراسم انجیلخوانی سال گذشته از سوی شبکه تلویزیونی Rai به مدت شش روز و شش شب برگزار شد بهطوریکه پس از پاپ افراد مختلف درمکانها و زبانهای مختلف این انجیلخوانی را ادامه دادند.
بیش از 3 ماه بی خبری از وضعیت و شرایط یک زندانی سیاسی
فعالین حقوق بشر ودمکراسی در ایران
بنابه گزارشات رسیده از زندان مرکزی اصفهان (دستگرد)، زندانی سیاسی محمد نیکبخت بیش 3 ماه است که به نقطۀ نامعلومی منتقل شده است و از زمان انتقال او تا به حال هیچ خبری از محل نگهداری و شرایط وی در دست نیست.
زندانی سیاسی محمد نیکبخت 30 خرداد ماه توسط بنائی رئیس حفاظت و اطلاعات زندان فرآخوانده شد. پس از آن به نقطۀ نامعلومی منتقل شد. گفته می شود که او به سلولهای انفرادی زندان اطلاعات سپاه پاسداران منتقل شده است. از زمان انتقال این زندانی سیاسی تا به حال هیچ خبری از وضعیت و شرایط و محل بازداشت او در دست نیست. بیش از 3 ماه است که از وضعیت ابهام آمیز او می گذرد. او بارها از بندی به بند دیگری منتقل شد و نهایتا به یکی از بدترین بندها ی زندان مرکزی اصفهان یعنی بند 3 انتقال داده شد. بنائی و بازجویان وزارت اطلاعات قبلا بارها او را تهدید به حذف فیزیکی کرده بودند. خطر جدی شکنجه و حذف فیزیکی جان این زندانی سیاسی را تهدید می کند.
خانواده زندانی سیاسی محمد نیک بخت از زمان انتقال فرزندشان به نقطۀ نامعلومی تا به حال بارها به زندان مرکزی اصفهان،دادگاه انقلاب و اداره اطلاعات اصفهان و اطلاعات سپاه پاسداران مراجعه کردند ولی تاکنون هیچ جوابی در مورد محل نگهداری، وضعیت وشرایط فرزندشان به آنها داده نشده است.از طرفی دیگر خانواده نیک بخت با تهدیدات و برخوردهای غیر انسانی ار گانهای فوق مواجه هستند .
لازم به یادآوری است زندانی سیاسی محمد نیکبخت در خرداد ماه 1383 دستگیر شد و به مدت 3 ماه در سلولهای انفرادی زندان وزارت اطلاعات ارومیه تحت شکنجه های وحشیانه جسمی و روحی بازجویان وزارت اطلاعات قرار داشت. او سپس به سلولهای انفرادی بند الف –ط وزارت اطلاعات در زندان مرکزی اصفهان منتقل شد و به مدت 6 ماه در آنجا تحت شکنجه های جسمی و روحی قرار داشت. زندانی سیاسی محمد نیک بخت در دادگاه انقلاب اصفهان توسط فردی بنام یوسفی به اتهام هواداری از سازمان مجاهدین خلق ایران مورد محاکمه قرار گرفت و به 8 سال زندان محکوم شد. .او از داشتن و کیل و حق دفاع از خود محروم بود.بعد از مدتی در حالی که در زندان بسر می برد بدستور وزارت اطلاعات بر علیه او پرونده ای جدیدی گشوده شد و او را به 1 سال زندان محکوم کردند.
فعالین حقوق بشر و دمکراسی در ایران، نسبت به جان این زندانی سیاسی و سایر زندانیان که وضعیت و شرایطش آنها در ابهام است هشدار میدهد و از دبیر کل و کمیسر عالی حقوق بشر سازمان ملل خواستار اعزام یک هیئت تحقیق برای بررسی وضعیت زندانیان سیاسی و بخصوص دستگیر شدگان اخیر می باشد.
05 مهر 1388 برابر با 27 سبتامبر 2009
گزارش فوق به سازمانهای زیر ارسال گردید:
کمیساریای عالی حقوق بشر
کمسیون حقوق بشر اتحادیه اروپا
سازمان عفو بین الملل
سازمان دیدبان حقوق بشر
بنابه گزارشات رسیده از زندان مرکزی اصفهان (دستگرد)، زندانی سیاسی محمد نیکبخت بیش 3 ماه است که به نقطۀ نامعلومی منتقل شده است و از زمان انتقال او تا به حال هیچ خبری از محل نگهداری و شرایط وی در دست نیست.
زندانی سیاسی محمد نیکبخت 30 خرداد ماه توسط بنائی رئیس حفاظت و اطلاعات زندان فرآخوانده شد. پس از آن به نقطۀ نامعلومی منتقل شد. گفته می شود که او به سلولهای انفرادی زندان اطلاعات سپاه پاسداران منتقل شده است. از زمان انتقال این زندانی سیاسی تا به حال هیچ خبری از وضعیت و شرایط و محل بازداشت او در دست نیست. بیش از 3 ماه است که از وضعیت ابهام آمیز او می گذرد. او بارها از بندی به بند دیگری منتقل شد و نهایتا به یکی از بدترین بندها ی زندان مرکزی اصفهان یعنی بند 3 انتقال داده شد. بنائی و بازجویان وزارت اطلاعات قبلا بارها او را تهدید به حذف فیزیکی کرده بودند. خطر جدی شکنجه و حذف فیزیکی جان این زندانی سیاسی را تهدید می کند.
خانواده زندانی سیاسی محمد نیک بخت از زمان انتقال فرزندشان به نقطۀ نامعلومی تا به حال بارها به زندان مرکزی اصفهان،دادگاه انقلاب و اداره اطلاعات اصفهان و اطلاعات سپاه پاسداران مراجعه کردند ولی تاکنون هیچ جوابی در مورد محل نگهداری، وضعیت وشرایط فرزندشان به آنها داده نشده است.از طرفی دیگر خانواده نیک بخت با تهدیدات و برخوردهای غیر انسانی ار گانهای فوق مواجه هستند .
لازم به یادآوری است زندانی سیاسی محمد نیکبخت در خرداد ماه 1383 دستگیر شد و به مدت 3 ماه در سلولهای انفرادی زندان وزارت اطلاعات ارومیه تحت شکنجه های وحشیانه جسمی و روحی بازجویان وزارت اطلاعات قرار داشت. او سپس به سلولهای انفرادی بند الف –ط وزارت اطلاعات در زندان مرکزی اصفهان منتقل شد و به مدت 6 ماه در آنجا تحت شکنجه های جسمی و روحی قرار داشت. زندانی سیاسی محمد نیک بخت در دادگاه انقلاب اصفهان توسط فردی بنام یوسفی به اتهام هواداری از سازمان مجاهدین خلق ایران مورد محاکمه قرار گرفت و به 8 سال زندان محکوم شد. .او از داشتن و کیل و حق دفاع از خود محروم بود.بعد از مدتی در حالی که در زندان بسر می برد بدستور وزارت اطلاعات بر علیه او پرونده ای جدیدی گشوده شد و او را به 1 سال زندان محکوم کردند.
فعالین حقوق بشر و دمکراسی در ایران، نسبت به جان این زندانی سیاسی و سایر زندانیان که وضعیت و شرایطش آنها در ابهام است هشدار میدهد و از دبیر کل و کمیسر عالی حقوق بشر سازمان ملل خواستار اعزام یک هیئت تحقیق برای بررسی وضعیت زندانیان سیاسی و بخصوص دستگیر شدگان اخیر می باشد.
05 مهر 1388 برابر با 27 سبتامبر 2009
گزارش فوق به سازمانهای زیر ارسال گردید:
کمیساریای عالی حقوق بشر
کمسیون حقوق بشر اتحادیه اروپا
سازمان عفو بین الملل
سازمان دیدبان حقوق بشر
صدور حکم جلب برای یک دانشجوی اخراجی
سایت آزادنا: حکم جلب کاوه رضایی عضو سابق شورای مرکزی انجمن اسلامی دانشگاه بوعلی، بدون طی مراحل قانونی صادر شد.
این دانشجوی اخراجی ماه گذشته در دادگاه بدوی به تحمل هیجده ماه زندان تعزیری محکوم شده بود اما علی رغم در خواست تجدید نظر برای این حکم ، بدون طی مراحل تجدید نظر با صدور حکم جلب مواجه شد . شایان ذکر است کاوه رضایی با درج مطلبی در وبلاگ خود از این ابلاغیه اجرای احکام ابراز تعجب نموده است.
این فعال کمپین یک میلیون امضاء اسفند ماه سال گذشته پس از از 9 روز بازداشت با وثیقه 50 میلیونی آزاد شده بود .
لازم به ذکر است کاوه رضایی اوایل سال 87 به خاطر فعالیت سیاسی از دانشگاه بوعلی اخراج و هم اکنون دوره آموزشی خدمت سربازی خود را سپری می کند.
این دانشجوی اخراجی ماه گذشته در دادگاه بدوی به تحمل هیجده ماه زندان تعزیری محکوم شده بود اما علی رغم در خواست تجدید نظر برای این حکم ، بدون طی مراحل تجدید نظر با صدور حکم جلب مواجه شد . شایان ذکر است کاوه رضایی با درج مطلبی در وبلاگ خود از این ابلاغیه اجرای احکام ابراز تعجب نموده است.
این فعال کمپین یک میلیون امضاء اسفند ماه سال گذشته پس از از 9 روز بازداشت با وثیقه 50 میلیونی آزاد شده بود .
لازم به ذکر است کاوه رضایی اوایل سال 87 به خاطر فعالیت سیاسی از دانشگاه بوعلی اخراج و هم اکنون دوره آموزشی خدمت سربازی خود را سپری می کند.
یک فعال دانشجويی به ۳۲ ماه حبس محکوم شد
سایت آزادی برابری: علی کانطوری از دانشجویان آزادیخواه و برابری طلب که در جریان دستگیری گسترده دانشجویان چپ در سال ۸۶ بازداشت شده بود و با قرار وثیقه آزاد شده بود در دادگاه انقلاب به ۳۲ ماه حبس تعزیری محکوم شد.
شایان ذکر است علی کانتوری پرونده دیگری در دادگاه عمومی نیز دارد که هنوز حکم آن صادر نشده است.
علی کانطوری در تاریخ ۲۲ دی ماه ۱۳۸۶ پس از بازداشت غیرقانونی از درب منزلش به زندان اوین منتقل شده و پس از تحمل فشارهای فراوان جسمی و روحی، در خردادماه ۱۳۸۷ از زندان قزلحصار کرج با قید وثیقهی سنگین آزاد شد.
شایان ذکر است علی کانتوری پرونده دیگری در دادگاه عمومی نیز دارد که هنوز حکم آن صادر نشده است.
علی کانطوری در تاریخ ۲۲ دی ماه ۱۳۸۶ پس از بازداشت غیرقانونی از درب منزلش به زندان اوین منتقل شده و پس از تحمل فشارهای فراوان جسمی و روحی، در خردادماه ۱۳۸۷ از زندان قزلحصار کرج با قید وثیقهی سنگین آزاد شد.
۱۳۸۸ مهر ۴, شنبه
زندگی نامه مقدسین و مردان خدا
همراه با فرانسیسِ آسیسی
● خوشابهحال آن برادری که برادرش را در بیماری و در اوقاتی که هیچ نفعی به او نمیتواند برساند، همانقدر دوست داشته باشد که وقتی تندرست است. خوشابهحال برادری که برادرش را وقتی که غایب است، همانقدر دوست داشته باشد که وقتی حاضر است؛ و نتواند در غیبت او چیزی بگوید که در حضورش قادر به گفتنش نیست.
● تا زمانی که همه چیز بر وفق مراد شخص است، هیچگاه نمیتوانیم بگوییم که او چه مقدار بردبار و فروتن است. این را فقط زمانی میتوانیم بگوییم که آنانی که باید با او همکاری کنند، درست بر خلاف آن عمل نمایند. میزان بردباری و فروتنی شخص فقط در چنین مواقعی مشخص میشود و بس.
●میگویند که وقتی پاپ او را بهحضور پذیرفت، به او گفت: "بهنظر من چنین میآید که نداشتنِ هیچ مال و منالی در این دنیا بس دشوار است." فرانسیسِ مبارک در پاسخ او گفت: "اگر مال و منالی داشته باشیم، نیاز به اسلحه خواهیم داشت تا آنها را حفظ کنیم، چرا که مال این دنیا عامل اختلاف و نزاع است، و بهطرق گوناگون ما را از خدا و انسان جدا میسازد. برای همین است که ما خواهان آنیم که هیچ مالی در این جهان نداشته باشیم."
● من کرمی بودم که با نگاه مسیح پروانه شدم. از این پس، با هر انسانی که روبرو میشوم ایمان دارم که درون او کرمی هست که میتواند پروانه شود، پس به آن کرم نگاه میکنم و میگویم پروانه شو
● خداوندا، به من صبر و متانت عطا کن تا آنچه را که نمیتوانم تغییر دهم، بپذیرم. به من شجاعت عطا کن تا قادر به تغییر آن چیزهایی که میتوانم تغییر دهم، بگردم. و مرا خرد عطا کن تا تفاوت میان این دو را دریابم. اطاعت مقدس، هرگونه خودسری را شرمسار میسازد، و نیز هر تعلق نفسانی را و هر خیرهسری را.اطاعت است که تن را خوار میدارد،د تا از روح اطاعت کند، تا از برادر خویش اطاعت کند.اطاعت است که آدمی را مطیع و فرمانبردار میسازد،جمله آدمیان این دنیا را،و نه تنها آدمیان را، بل جانوران و ددان را رخصت میدهد تا چنان که میخواهند از او برخورند، چنان که خداوند از عالم بالا ایشان را اجازت میدهد. ستایش تراست، ای خداوند من، بهر آنان که بهسبب عشق به تو میبخشایند؛که آزمونها و بیماریها را برمیتابند، نیکبختاند اگر صلح را نگاه دارند، چه تو، ای خدای تعالی، بر سر ایشان تاج خواهی نهاد
● سعی کنید تا با تمامی زندگی خود و اعمالتان انجیل را بشارت دهید، و تنها در صورت نیاز از کلمات استفاده نمایید.
● به همان دلیلی که یک شهر به مجموعه قوانینی نیاز دارد تا ساکناناش بتوانند کنار هم زندگی کنند، انسان هم به یک قانون منحصر بهفرد - عشق- نیاز دارد تا بتواند در صفای کامل با جهان روحانی و معنوی همزیستی کند.
2
فلورانس نایتینگل (۱۸۲۰-۱۹۱۰)
داستان زندگی فلورانس نایتینگل، شرح حال شهامت و از خود گذشتگیهای زنی است که با لبیک گفتن به دعوت الهی، عمری را وقف خدمت به خدا و خلق او کرد و از رویارویی با مشکلات و موانع نهراسید.
فلورانس نایتینگل، ملقب به "بانوی چراغ"، در دوازدهم ماه مه سال ۱۸۲۰ در شهر فلورانس ایتالیا چشم به جهان گشود. پدر و مادرش که انگلیسی بودند، دو سال اول ازدواجشان را به گشت و گذار در اروپا اختصاص داده بودند و دختر اولشان یک سال پیش از تولد فلورانس، در شهر ناپل بهدنیا آمده بود. خانوادۀ فلورانس کوتاه زمانی پس از تولد وی به انگلیس بازگشتند. وقتی فلورانس ۵ ساله بود، پدرش ویلیام نایتینگل که تحصیلکردۀ کمبریج بود، در استان Hampshire منزلی خرید و شخصاً مسئولیت تعلیم و تربیت فرزندانش را عهدهدار شد. فلورانس زبانهای یونانی، لاتین، فرانسه، آلمانی، ایتالیایی و نیز مباحث تاریخ، فلسفه و ریاضیات را نزد پدر فراگرفت. او از درس خواندن لذت میبرد، و تحت نفوذ پدرش به مطالعۀ آثار کلاسیک و کتابمقدس علاقهمند گردید. او با وجود کمیِ سن، به مسائل سیاسی نیز علاقۀ فراوان داشت. اما آنچه بیش از همه او را مجذوب خود ساخت، ریاضیات بود. فلورانس در سال ۱۸۴۰ از والدینش خواهش کرد اجازه دهند به فراگیری این رشته بپردازد، اما مادرش چندان با این کار موافق نبود زیرا ریاضیات به عقیدۀ او رشتۀ مناسبی برای زنان نبود. بااینحال اصرار زیاد فلورانس سبب شد والدینش عاقبت با درخواست وی موافقت کنند، و بدین ترتیب فلورانس جوان به فراگیری مبحثی پرداخت که بعدها در حرفۀ پرستاریاش فوقالعاده مؤثر واقع شد.
فلورانس از کوچکی خداوند را دوست داشت و کتابمقدس را با دقت فراوان میخواند. به گفتۀ خودش، در روز هفتم فوریه سال ۱۸۳۷، درحالیکه در یکی از پارکهای اطراف منزلشان قدم میزد احساس کرد صدای خدا را میشنود که او را به مأموریتی خاص فرا میخواند. اما تنها ۹ سال بعد بود که فلورانس دریافت این مأموریت چیست. او در نتیجۀ این دعوت الهی، بیش از پیش به مسائل اجتماعی روزگار خود علاقه پیدا کرد. در سال ۱۸۴۵ از والدینش اجازه خواست در بیمارستانی مشغول کار شود تا از این طریق بتواند در زمینۀ پرستاری تجربه کسب کند. تا آن زمان، تنها تجربهاش در این زمینه، پرستاری و مراقبت از دوستان و بستگان بیمارش بود. اما والدین فلورانس بهشدت با این تقاضا مخالفت کردند. در انگلستان اواسط قرن نوزده، پرستاری به هیچ وجه برای یک زن تحصیلکرده شغل مناسبی محسوب نمیشد. پرستاران در آن زمان آموزش چندانی برای این کار نمیدیدند، و عموماً به زنانی خشن، هرزه و بیسواد شهرت داشتند.
فلورانس چند سال بعد، یعنی در سال ۱۸۴۹ به اتفاق چند تن از دوستان خانوادگیاش از اروپا و سپس از مصر دیدن کرد. او در جریان این سفرها فرصت یافت از نزدیک با وضعیت بیمارستانهای مختلف در این مناطق آشنا شود. در اوایل سال ۱۸۵۰ بهعنوان کارآموز در بیمارستان سنت وینسنت دو پل در اسکندریۀ مصر که توسط کلیسای کاتولیک رم اداره میشد، مشغول کار شد. در ماه جولای همان سال، به آلمان و فرانسه رفت و در آنجا نیز مدتی داوطلبانه در بیمارستانهای مختلف خدمت کرد. سپس در سال ۱۸۵۳ به لندن بازگشت و بهطور افتخاری مدیریت بیمارستانی را برعهده گرفت بهنام "مؤسسه بانوان بیمار".
و اما کمتر از یک سال بعد، اتفاقی افتاد که باعث شد زندگی خدمتی فلورانس وارد مسیری کاملاً تازه شود. در سال ۱۸۵۴، کشورهای انگلیس، فرانسه و ترکیه به روسیه اعلان جنگ دادند و بدین ترتیب جنگهای کریمه آغاز شد. در یکی از این جنگها موسوم به "نبرد رود آلما" که در بیستم سپتامبر سال ۱۸۵۴ رخ داد، سپاهیان روسیه بهسختی از سربازان انگلیسی شکست خوردند. اما ارتش انگلیس نیز متحمل تلفات زیادی شد و بههمین مناسبت، روزنامه تایمز بهشدت از وضعیت اسفناک بهداشت در اردوگاههای نظامی انگلیس و کمبود امکانات پزشکی در ارتش انتقاد کرد. در پاسخ، سیدنی هربرت وزیر جنگ انگلیس که از دوستان فلورانس بود، طی نامهای از او خواست پرستارانی را به بیمارستانهای نظامی اردوگاه انگلیس در ترکیه ببرد و شخصاً بر کار ایشان نظارت نموده، به وضعیت بهداشت ارتش سر و سامان دهد. بدین ترتیب فلورانس در چهارم نوامبر سال ۱۸۵۴ به اتفاق ۳۸پرستار به اردوگاه نظامی سربازان انگلیسی واقع در حومۀ قسطنطنیه (استامبول امروزی) وارد شد.
فلورانس وضعیت بهداشت را در این اردوگاه بینهایت رقتانگیز یافت. سربازان مجروح در شرایطی غیربهداشتی بر کف زمین رها شده بودند و در اتاقهای عمل، معدود پزشکان اردوگاه نومیدانه میکوشیدند با وسائلی ابتدایی، آلوده و غیربهداشتی سربازان مشرف به موت را نجات دهند. بیمارستانِ اردوگاه پر بود از موش و ساس و شپش، و وبا و تیفوئید در بین سربازان بیداد میکرد. فلورانس با مشاهده این وضع، با عزمی راسخ و ارادهای خستگیناپذیر تصمیم گرفت هر طور شده وضعیت موجود را دگرگون سازد. او با استفاده از دانش ریاضیاش، به محاسبه میزان مرگ و میر در بیمارستان پرداخت. آماری که تهیه کرد نشان میداد که ماهیانه از هر هزار نفر مجروح، ششصد نفر در نتیجه بیماریهای مسری و عفونی جان میدهند. اگر وضعیت به همین منوال ادامه مییافت و نیروهای جدید بهطور مرتب جایگزین کشتهشدگان نمیشد، بهزودی همان بیماری کافی بود تا کل ارتش انگلیس را از بین ببرد. بااینحال آمار و ارقام فلورانس چندان نزد فرماندهان ارتش خریدار نداشت. او بهخاطر زن بودن پیوسته خود را با انواع و اقسام موانع، مشکلات و کارشکنیها مواجه میدید: از اخلالگریهای مسئولین بیمارستان و بیاعتنایی مقامات نظامی گرفته، تا سرکشی پرستارانی که ناگزیر شد برخی را بهخاطر میگساری و اعمال غیراخلاقی به انگلیس بازگرداند. اما فلورانس کسی نبود که تسلیم شود. در نتیجه تلاشهای شبانهروزی او، میزان مرگ و میر سربازان تا ماه فوریه سال ۱۸۵۵، یعنی تنها سه ماه پس از ورود او به اردوگاه نظامی ترکیه، از ۶۰ درصد به ۴۲درصد تقلیل یافت. فلورانس با پولی که از انگلیس به همراه آورده بود، برای بیمارستان تجهیزات پزشکی خرید و برای سربازان میوه و سبزیجات و آب آشامیدنی سالم تدارک دید. بدین ترتیب میزان مرگ و میر در اردوگاه تا بهار آن سال کاهشی چشمگیر پیدا کرد و به تنها ۲/۲ درصد تنزل یافت. فلورانس همچون مادری از سربازان مجروح مراقبت میکرد. او هر شب شخصاً چراغ بهدست به تک تک بیماران اردوگاه سرکشی میکرد، و به همین جهت رفته رفته او را "بانوی چراغ" لقب دادند.
فلورانس تا این زمان بهواسطۀ خدماتی که در بین سربازان انجام داده بود، در داخل انگلیس به شهرت و محبوبیت فراوانی دست یافته بود. اما او که هیچگاه دوست نداشت کانون توجه عموم قرار گیرد، در پایان جنگهای کریمه با اسمی مستعار به انگلیس بازگشت تا بتواند بهدور از انظار همگان، تمام وقت و توجه خود را معطوف بهبود وضع سلامت سربازان نماید. در واقع در تمام مدتی که فلورانس در انگلیس بود، اکثر مردم تصور میکردند که او مدتها پیش مرده است!
فلورانس در بازگشت از جنگهای کریمه متوجه شد که غیربهداشتی بودن وضعیت بیمارستانهای نظامی تنها محدود به میدان جنگ نیست، بلکه در خود انگلیس نیز میزان مرگ و میر در میان سربازان بین ۲۰ تا ۲۵ سال دو برابر بیشتر از افراد غیرنظامی بود. فلورانس با استناد به این آمار، بر ضرورت رعایت بهداشت در بیمارستانهای نظامی و ایجاد اصلاحات اساسی در این زمینه، تأکید ورزید. او موفق شد توجه ملکه ویکتوریا و پرنس آلبرت و نیز توجه نخستوزیر وقت لرد پالمرستون را نسبت به این موضوع جلب کند. فلورانس از آنان تقاضا کرد که اجازه دهند تحقیق رسمی در زمینۀ وضعیت بهداشت بیمارستانهای نظامی صورت گیرد، و در سال ۱۸۵۷ با این تقاضای او موافقت شد. بدین ترتیب، "مؤسسۀ سلطنتی تحقیق در مورد سلامت ارتش" تأسیس گردید.
فلورانس در سال ۱۸۶۰، "آموزشگاه پرستاری نایتینگل" را در بیمارستان سنت توماس لندن تأسیس کرد. این آموزشگاه که اولین دانشکدۀ پرستاری در دنیا بهشمار میرود، با ۱۰ دانشجو آغاز به کار کرد. هزینۀ تأسیس آن توسط "صندوق نایتینگل" تأمین شده بود که شامل هدایایی بود که مردم بههنگام خدمت فلورانس در جنگهای کریمه برای کمک به او جمعآوری کرده بودند. این اولین دانشکده پرستاری در دنیا، بر دو اصل مهم استوار بود: یکی اینکه پرستاران حتماً میبایست بهطور عملی در رشتۀ تخصصی خود آموزش میدیدند، و دیگر اینکه موظف بودند نظم و انظباط و اصول اخلاقی را در هر شرایطی رعایت کنند. فلورانس نایتینگل با تأسیس این آموزشگاه موفق شد حرفۀ پرستاری را از شغلی بدنام به حرفهای آبرومند برای زنان تبدیل کند.
دامنۀ خدمات فلورانس روز بهروز گسترش مییافت. او پس از چندی برای بهبود وضع سربازان انگلیسی در هند به آن کشور سفر کرد و خدمات مهمی در آنجا ارائه داد. بهزودی دولت کانادا نیز از او دعوت کرد جهت سازمان دادن به وضع بهداشت و درمان در بیمارستانهای نظامی این کشور، به آنجا برود. فلورانس در دوران جنگهای داخلی امریکا نیز مشاور دولت امریکا در امور مربوط به بهداشت سربازان بود.
فلورانس نایتینگل در سالهای پایانی عمر خود بهخاطر بیماری که در مدت خدمتش در کریمه بدان مبتلا شده بود، بستری بود و همین بیماری بهتدریج باعث شد دیگر نتواند بهعنوان پرستار انجام وظیفه کند. اما او کماکان در راه بهبود وضع بهداشت جامعه تلاش میکرد. از او بیش از ۲۰۰ کتاب، رساله و گزارش بهجای مانده است که اکثراً در زمینه پرستاری است. یکی از این کتب، "یادداشتهایی پیرامون پرستاری" نام دارد که در سال ۱۸۶۰ منتشر شد و اولین کتاب آموزش پرستاری در دنیا محسوب میشود. این کتاب تابهحال به بسیاری از زبانهای دنیا ترجمه شده است.
فلورانس نایتینگل عمیقاً بر این باور بود که خدمت پرستاری او، دعوتی است از جانب خدا. او دعوت الهی خود را در این میدید که هر چه در توان دارد در راه بهبود وضع بهداشت و سلامت افراد جامعه بهکار ببندد. فلورانس در بیمارستانها به وضع روحانی بیماران نیز توجه فراوان داشت، و پیام امید و محبت را به گوش سربازان بیمار میرساند. او بهمنظور انجام هر چه بهتر رسالت الهی خود، هیچگاه ازدواج نکرد و پیوسته از انظار عموم دوری میجست تا بتواند در آرامش کامل، تمام وقت و نیروی خود را صرف خدمت به مردم کند.
خدمات فلورانس، نخستین تلاش سازمان یافته در جهت تسکین آلام جنگ بود. به پاس همین فداکاریها، ملکه ویکتوریا در سال ۱۸۸۳ مدال سلطنتی "صلیب سرخ" را به وی اهدا کرد، که سازمان جهانی "صلیب سرخ" نام خود را از آن دارد.
فلورانس نایتینگل در ۱۳ آگوست ۱۹۱۰ در سن نود سالگی درگذشت. این زن فداکار که عمری را وقف خدمت به بیماران کرد، در روزگاری که زنان چندان بهحساب نمیآمدند و برای پیشرفت در جامعه با موانع بسیار مواجه بودند، در دنیای زمان خود منشاء تحولات عظیمی شد و براستی در زمرۀ یکی از برجستهترین شخصیتهای قرن نوزده جای دارد. یادش گرامی.
--------------------------------------------------------------------------------
3
امروزه با شنیدن اسم "کولگِیت" بیدرنگ بهیاد خمیردندان، و شاید هم خدای ناکرده دردِ دندان، میافتیم. اما بد نیست بدانیم در پسِ موفقیت این کالای جهانی که امروزه تقریباً در همه جای دنیا، از سوپرمارکتهای شهرکمانندِ نیویورک گرفته تا بقالی سر کوچۀ مادربزرگِ بنده در اصفهان یافت میشود، شخصیتی مسیحی وجود دارد که اساس موفقیت زندگی و حرفۀ خود را بر اصول کتابمقدس بنیاد نهاد.
ویلیام کولگیت در ۲۵ ژانویه ۱۷۸۳ در دهکدهای در استان کِنت واقع در کشور انگلستان چشم به جهان گشود. پدرش کشاورز باهوشی بود که از تحولات آزادیخواهانهای که در آن ایام در فرانسه و آمریکا جریان داشت بهشدت جانبداری میکرد. به همین جهت نیز بهزودی از سوی مقامات حکومتی انگلیس مورد ایذاء و آزار قرار گرفت و ناگزیر در ماه مارس ۱۷۹۸ بههمراه خانوادهاش کشور خود را به مقصد آمریکا ترک گفت. خانواده کولگیت در آمریکا در مزرعهای در هارتفورد (Hartford) واقع در ایالت مریلند ساکن شدند.
در مریلند، پدر ویلیام پس از چندی با شخصی بهنام رالف ماهر (Ralph Maher) در نیویورک شریک شد و این دو به یاریِ هم به تولید شمع و صابون پرداختند. بهزودی ویلیام جوان نیز به آنها ملحق شد و خیلی زود راه و چاهِ این حرفه را فرا گرفت. اما این شراکت دیری نپایید و پدر ویلیام پس از مدت کوتاهی مجدداً به حرفۀ کشاورزی بازگشت. ولی ویلیام جوان که مصمم بود هر طور شده در این راه موفق شود، یک تَنه این حرفه را ادامه داد تا اینکه یکسال بعد به دلیل کمبود سرمایه ورشکست شد.
ویلیام در آن دوران دوستی مسیحی داشت که پیوسته او را تشویق میکرد قلب خود را به مسیح بسپارد. یکبار که ویلیام جوان از سرخوردگی خود در کار تولید صابون با او صحبت میکرد، دوستش این آیه از کتاب امثال را برایش نقل کرد: «در همه راههای خود او را بشناس، و او طریقهای تو را راست خواهد گردانید.» سپس به ویلیام چنین نصیحت کرد: «قلب خود را به مسیح بسپار، هرآنچه را که متعلق به خداست به او بده، با صداقت صابون بساز... و آن وقت چرا بزرگترین صابونسازِ نیویورک تو نباشی؟»
ویلیام که از کوچکی در خانوادهای مسیحی پرورش یافته بود، تصمیم گرفت که ایمان به خدا را جدیتر بگیرد. یکبار که سرگرم مطالعۀ کتابمقدس بود، چشمش به سخن یعقوب در پیدایش ۲۸:۲۰-۲۲ افتاد و سخت شیفتۀ این طرز نگرش شد: «یعقوب نذر کرده گفت: اگر خدا با من باشد، مرا در این راه که میروم محافظت کند، و مرا نان دهد تا بخورم و رخت تا بپوشم تا به خانه پدر خود بهسلامتی برگردم، هرآینه یهوه، خدای من خواهد بود و این سنگی که چون ستون برپا کردم، بیتالله شود. و آنچه به من بدهی، دهیک آن را به تو خواهم داد.»
ویلیام در سال ۱۸۰۴ بهعنوان شاگرد برای یکی دیگر از صابونسازان نیویورک مشغول کار شد. او که اکنون از این حرفه اندک سررشتهای داشت، خیلی زود متوجه شد که کارخانهای که در آن مشغول بهکار است بهدرستی اداره نمیشود، اما با فروتنی و جدیت به کار خود ادامه داد. اما حق با او بود، و آن کارخانه در سال ۱۸۰۶ تعطیل گردید. ویلیام در این مدت در میان تجّارِ صابون شهر نیویورک شهرتی بهدست آورده بود و بهمدد پشتکار و عزم راسخی که داشت، بهزودی موفق شد "کمپانی صابونسازی ویلیام کولگیت" را تأسیس کند. کار ویلیام از همان آغاز با موفقیتی چشمگیر مواجه شد و رونق فراوان یافت. ویلیام بهزودی با تجار صابون در شهرهای مختلف آمریکا ارتباط برقرار کرد و بدین ترتیب توانست بر تولیدات خود بیفزاید و فروش خود را به چندین برابر برساند. او در کمتر از شش سال موفق شد قسمت عمدهای از بازار صابون در آمریکا را تحت پوشش خود قرار دهد و رفته رفته به تولید لوازم بهداشتی و آرایشی نیز روی آورد. بدین ترتیب ثروت، شهرت و موفقیت بهطرزی خارقالعاده به ویلیام کولگیت رخ نمود.
بااینحال ویلیام گرچه سخت سرگرم ادارۀ امور شرکت خود بود، اما در تمام این مدت هیچگاه عهدی را که با خدا بسته بود از یاد نبرد. او موفقیت خود را در گرو وفادار ماندن به اصول کتابمقدس میدانست و هر ساله ده درصد از عایدات خود را وقفِ کار خدا میکرد. خدا نیز پیوسته او را برکت میداد، نه تنها از لحاظ مالی، بلکه در زندگی خانوادگی نیز، او را از هر جهت برکت داد. ویلیام در سال ۱۸۱۱ با مری گیلبرت ازدواج کرد و خداوند به آنها ۱۱ فرزند بخشید. خانواده کولگیت برای تک تک فرزندانشان اسامی کتابمقدسی انتخاب کردند و بدین ترتیب بر حاکمیت خدا بر تمام شئونات زندگی خود صحه گذاردند. خانوادۀ کولگیت هر روزه با هم کتابمقدس میخواندند و تا حد امکان در جلسات کلیسایی شرکت میکردند. ویلیام بهرغم مشغولیتهای شغلی، فعالانه در امور مختلف کلیسایی و روحانی نیز شرکت داشت و سخاوتمندانه از فعالیتهای مبشران خارجی و مؤسسات آموزش الهیات پشتیبانی میکرد. یکی از این مؤسسات، کالج مدیسون (Madison College) واقع در نیویورک بود که امروزه بهپاس قدردانی از حمایتهای مالی خانواده کولگِیت، به "دانشگاه کولگیت" معروف است. یکی دیگر از خدمات ویلیام، تأسیس چندین انجمن کتبمقدسه بود که از جمله آنها میتوان به نقش تعیینکنندهای که وی در تأسیس انجمن کتبمقدسه آمریکا در سال ۱۸۱۶ ایفا نمود، اشاره کرد.
کارخانه تولید لوازم بهداشتی کولگیت که اکنون "کولگِیت-نخل زیتون" Palm Olive نامیده میشد، هر سال پررونقتر میشد و گسترش مییافت. خدا کار و حرفه ویلیام را چنان برکت داد که او پس از مدتی تصمیم گرفت بهجای دهیک عایدات خود، بیست درصد از درآمد سالانه خود را برای کار خدا کنار بگذارد. ویلیام مدت کوتاهی بعد، این مبلغ را به سی درصد افزایش داد، و خدا نیز همچنان او و خانوادهاش را برکت میداد.
ویلیام کولگیت در ۲۵ مارس سال ۱۸۵۷ در سن هفتاد و چهار سالگی نزد پدر آسمانی خود شتافت. پس از او، پسرش ادارۀ امور کمپانی را برعهده گرفت و او نیز مانند پدرش کماکان شرکت کولگیت را بر اساس اصول کتابمقدسی بهپیش میبرد.
امروزه کمپانیِ "کولگِیت-نخل زیتون" یکی از قدیمیترین، موفقترین، و شناختهشدهترین کمپانیهای دنیاست؛ در ۲۲۱ کشور و استان مختلف جهان شعبه دارد، و درآمد سالیانهاش به ۹ میلیارد دلار میرسد.
موفقیت چشمگیر کمپانی "کولگِیت-نخل زیتون" گواهی است بر این واقعیت که اگر خدا را در کار و زندگی خود در اولویت قرار دهیم و وفادارانه آنچه را که متعلق به اوست، برای کار او کنار بگذاریم، خدا نیز مطابق آنچه در کلام خود وعده داده: «روزنههای آسمان را بر ما خواهد گشود و ما را چنان برکت خواهد داد که گنجایش آن نباشد» (ملاکی ۳:۱۰).
● خوشابهحال آن برادری که برادرش را در بیماری و در اوقاتی که هیچ نفعی به او نمیتواند برساند، همانقدر دوست داشته باشد که وقتی تندرست است. خوشابهحال برادری که برادرش را وقتی که غایب است، همانقدر دوست داشته باشد که وقتی حاضر است؛ و نتواند در غیبت او چیزی بگوید که در حضورش قادر به گفتنش نیست.
● تا زمانی که همه چیز بر وفق مراد شخص است، هیچگاه نمیتوانیم بگوییم که او چه مقدار بردبار و فروتن است. این را فقط زمانی میتوانیم بگوییم که آنانی که باید با او همکاری کنند، درست بر خلاف آن عمل نمایند. میزان بردباری و فروتنی شخص فقط در چنین مواقعی مشخص میشود و بس.
●میگویند که وقتی پاپ او را بهحضور پذیرفت، به او گفت: "بهنظر من چنین میآید که نداشتنِ هیچ مال و منالی در این دنیا بس دشوار است." فرانسیسِ مبارک در پاسخ او گفت: "اگر مال و منالی داشته باشیم، نیاز به اسلحه خواهیم داشت تا آنها را حفظ کنیم، چرا که مال این دنیا عامل اختلاف و نزاع است، و بهطرق گوناگون ما را از خدا و انسان جدا میسازد. برای همین است که ما خواهان آنیم که هیچ مالی در این جهان نداشته باشیم."
● من کرمی بودم که با نگاه مسیح پروانه شدم. از این پس، با هر انسانی که روبرو میشوم ایمان دارم که درون او کرمی هست که میتواند پروانه شود، پس به آن کرم نگاه میکنم و میگویم پروانه شو
● خداوندا، به من صبر و متانت عطا کن تا آنچه را که نمیتوانم تغییر دهم، بپذیرم. به من شجاعت عطا کن تا قادر به تغییر آن چیزهایی که میتوانم تغییر دهم، بگردم. و مرا خرد عطا کن تا تفاوت میان این دو را دریابم. اطاعت مقدس، هرگونه خودسری را شرمسار میسازد، و نیز هر تعلق نفسانی را و هر خیرهسری را.اطاعت است که تن را خوار میدارد،د تا از روح اطاعت کند، تا از برادر خویش اطاعت کند.اطاعت است که آدمی را مطیع و فرمانبردار میسازد،جمله آدمیان این دنیا را،و نه تنها آدمیان را، بل جانوران و ددان را رخصت میدهد تا چنان که میخواهند از او برخورند، چنان که خداوند از عالم بالا ایشان را اجازت میدهد. ستایش تراست، ای خداوند من، بهر آنان که بهسبب عشق به تو میبخشایند؛که آزمونها و بیماریها را برمیتابند، نیکبختاند اگر صلح را نگاه دارند، چه تو، ای خدای تعالی، بر سر ایشان تاج خواهی نهاد
● سعی کنید تا با تمامی زندگی خود و اعمالتان انجیل را بشارت دهید، و تنها در صورت نیاز از کلمات استفاده نمایید.
● به همان دلیلی که یک شهر به مجموعه قوانینی نیاز دارد تا ساکناناش بتوانند کنار هم زندگی کنند، انسان هم به یک قانون منحصر بهفرد - عشق- نیاز دارد تا بتواند در صفای کامل با جهان روحانی و معنوی همزیستی کند.
2
فلورانس نایتینگل (۱۸۲۰-۱۹۱۰)
داستان زندگی فلورانس نایتینگل، شرح حال شهامت و از خود گذشتگیهای زنی است که با لبیک گفتن به دعوت الهی، عمری را وقف خدمت به خدا و خلق او کرد و از رویارویی با مشکلات و موانع نهراسید.
فلورانس نایتینگل، ملقب به "بانوی چراغ"، در دوازدهم ماه مه سال ۱۸۲۰ در شهر فلورانس ایتالیا چشم به جهان گشود. پدر و مادرش که انگلیسی بودند، دو سال اول ازدواجشان را به گشت و گذار در اروپا اختصاص داده بودند و دختر اولشان یک سال پیش از تولد فلورانس، در شهر ناپل بهدنیا آمده بود. خانوادۀ فلورانس کوتاه زمانی پس از تولد وی به انگلیس بازگشتند. وقتی فلورانس ۵ ساله بود، پدرش ویلیام نایتینگل که تحصیلکردۀ کمبریج بود، در استان Hampshire منزلی خرید و شخصاً مسئولیت تعلیم و تربیت فرزندانش را عهدهدار شد. فلورانس زبانهای یونانی، لاتین، فرانسه، آلمانی، ایتالیایی و نیز مباحث تاریخ، فلسفه و ریاضیات را نزد پدر فراگرفت. او از درس خواندن لذت میبرد، و تحت نفوذ پدرش به مطالعۀ آثار کلاسیک و کتابمقدس علاقهمند گردید. او با وجود کمیِ سن، به مسائل سیاسی نیز علاقۀ فراوان داشت. اما آنچه بیش از همه او را مجذوب خود ساخت، ریاضیات بود. فلورانس در سال ۱۸۴۰ از والدینش خواهش کرد اجازه دهند به فراگیری این رشته بپردازد، اما مادرش چندان با این کار موافق نبود زیرا ریاضیات به عقیدۀ او رشتۀ مناسبی برای زنان نبود. بااینحال اصرار زیاد فلورانس سبب شد والدینش عاقبت با درخواست وی موافقت کنند، و بدین ترتیب فلورانس جوان به فراگیری مبحثی پرداخت که بعدها در حرفۀ پرستاریاش فوقالعاده مؤثر واقع شد.
فلورانس از کوچکی خداوند را دوست داشت و کتابمقدس را با دقت فراوان میخواند. به گفتۀ خودش، در روز هفتم فوریه سال ۱۸۳۷، درحالیکه در یکی از پارکهای اطراف منزلشان قدم میزد احساس کرد صدای خدا را میشنود که او را به مأموریتی خاص فرا میخواند. اما تنها ۹ سال بعد بود که فلورانس دریافت این مأموریت چیست. او در نتیجۀ این دعوت الهی، بیش از پیش به مسائل اجتماعی روزگار خود علاقه پیدا کرد. در سال ۱۸۴۵ از والدینش اجازه خواست در بیمارستانی مشغول کار شود تا از این طریق بتواند در زمینۀ پرستاری تجربه کسب کند. تا آن زمان، تنها تجربهاش در این زمینه، پرستاری و مراقبت از دوستان و بستگان بیمارش بود. اما والدین فلورانس بهشدت با این تقاضا مخالفت کردند. در انگلستان اواسط قرن نوزده، پرستاری به هیچ وجه برای یک زن تحصیلکرده شغل مناسبی محسوب نمیشد. پرستاران در آن زمان آموزش چندانی برای این کار نمیدیدند، و عموماً به زنانی خشن، هرزه و بیسواد شهرت داشتند.
فلورانس چند سال بعد، یعنی در سال ۱۸۴۹ به اتفاق چند تن از دوستان خانوادگیاش از اروپا و سپس از مصر دیدن کرد. او در جریان این سفرها فرصت یافت از نزدیک با وضعیت بیمارستانهای مختلف در این مناطق آشنا شود. در اوایل سال ۱۸۵۰ بهعنوان کارآموز در بیمارستان سنت وینسنت دو پل در اسکندریۀ مصر که توسط کلیسای کاتولیک رم اداره میشد، مشغول کار شد. در ماه جولای همان سال، به آلمان و فرانسه رفت و در آنجا نیز مدتی داوطلبانه در بیمارستانهای مختلف خدمت کرد. سپس در سال ۱۸۵۳ به لندن بازگشت و بهطور افتخاری مدیریت بیمارستانی را برعهده گرفت بهنام "مؤسسه بانوان بیمار".
و اما کمتر از یک سال بعد، اتفاقی افتاد که باعث شد زندگی خدمتی فلورانس وارد مسیری کاملاً تازه شود. در سال ۱۸۵۴، کشورهای انگلیس، فرانسه و ترکیه به روسیه اعلان جنگ دادند و بدین ترتیب جنگهای کریمه آغاز شد. در یکی از این جنگها موسوم به "نبرد رود آلما" که در بیستم سپتامبر سال ۱۸۵۴ رخ داد، سپاهیان روسیه بهسختی از سربازان انگلیسی شکست خوردند. اما ارتش انگلیس نیز متحمل تلفات زیادی شد و بههمین مناسبت، روزنامه تایمز بهشدت از وضعیت اسفناک بهداشت در اردوگاههای نظامی انگلیس و کمبود امکانات پزشکی در ارتش انتقاد کرد. در پاسخ، سیدنی هربرت وزیر جنگ انگلیس که از دوستان فلورانس بود، طی نامهای از او خواست پرستارانی را به بیمارستانهای نظامی اردوگاه انگلیس در ترکیه ببرد و شخصاً بر کار ایشان نظارت نموده، به وضعیت بهداشت ارتش سر و سامان دهد. بدین ترتیب فلورانس در چهارم نوامبر سال ۱۸۵۴ به اتفاق ۳۸پرستار به اردوگاه نظامی سربازان انگلیسی واقع در حومۀ قسطنطنیه (استامبول امروزی) وارد شد.
فلورانس وضعیت بهداشت را در این اردوگاه بینهایت رقتانگیز یافت. سربازان مجروح در شرایطی غیربهداشتی بر کف زمین رها شده بودند و در اتاقهای عمل، معدود پزشکان اردوگاه نومیدانه میکوشیدند با وسائلی ابتدایی، آلوده و غیربهداشتی سربازان مشرف به موت را نجات دهند. بیمارستانِ اردوگاه پر بود از موش و ساس و شپش، و وبا و تیفوئید در بین سربازان بیداد میکرد. فلورانس با مشاهده این وضع، با عزمی راسخ و ارادهای خستگیناپذیر تصمیم گرفت هر طور شده وضعیت موجود را دگرگون سازد. او با استفاده از دانش ریاضیاش، به محاسبه میزان مرگ و میر در بیمارستان پرداخت. آماری که تهیه کرد نشان میداد که ماهیانه از هر هزار نفر مجروح، ششصد نفر در نتیجه بیماریهای مسری و عفونی جان میدهند. اگر وضعیت به همین منوال ادامه مییافت و نیروهای جدید بهطور مرتب جایگزین کشتهشدگان نمیشد، بهزودی همان بیماری کافی بود تا کل ارتش انگلیس را از بین ببرد. بااینحال آمار و ارقام فلورانس چندان نزد فرماندهان ارتش خریدار نداشت. او بهخاطر زن بودن پیوسته خود را با انواع و اقسام موانع، مشکلات و کارشکنیها مواجه میدید: از اخلالگریهای مسئولین بیمارستان و بیاعتنایی مقامات نظامی گرفته، تا سرکشی پرستارانی که ناگزیر شد برخی را بهخاطر میگساری و اعمال غیراخلاقی به انگلیس بازگرداند. اما فلورانس کسی نبود که تسلیم شود. در نتیجه تلاشهای شبانهروزی او، میزان مرگ و میر سربازان تا ماه فوریه سال ۱۸۵۵، یعنی تنها سه ماه پس از ورود او به اردوگاه نظامی ترکیه، از ۶۰ درصد به ۴۲درصد تقلیل یافت. فلورانس با پولی که از انگلیس به همراه آورده بود، برای بیمارستان تجهیزات پزشکی خرید و برای سربازان میوه و سبزیجات و آب آشامیدنی سالم تدارک دید. بدین ترتیب میزان مرگ و میر در اردوگاه تا بهار آن سال کاهشی چشمگیر پیدا کرد و به تنها ۲/۲ درصد تنزل یافت. فلورانس همچون مادری از سربازان مجروح مراقبت میکرد. او هر شب شخصاً چراغ بهدست به تک تک بیماران اردوگاه سرکشی میکرد، و به همین جهت رفته رفته او را "بانوی چراغ" لقب دادند.
فلورانس تا این زمان بهواسطۀ خدماتی که در بین سربازان انجام داده بود، در داخل انگلیس به شهرت و محبوبیت فراوانی دست یافته بود. اما او که هیچگاه دوست نداشت کانون توجه عموم قرار گیرد، در پایان جنگهای کریمه با اسمی مستعار به انگلیس بازگشت تا بتواند بهدور از انظار همگان، تمام وقت و توجه خود را معطوف بهبود وضع سلامت سربازان نماید. در واقع در تمام مدتی که فلورانس در انگلیس بود، اکثر مردم تصور میکردند که او مدتها پیش مرده است!
فلورانس در بازگشت از جنگهای کریمه متوجه شد که غیربهداشتی بودن وضعیت بیمارستانهای نظامی تنها محدود به میدان جنگ نیست، بلکه در خود انگلیس نیز میزان مرگ و میر در میان سربازان بین ۲۰ تا ۲۵ سال دو برابر بیشتر از افراد غیرنظامی بود. فلورانس با استناد به این آمار، بر ضرورت رعایت بهداشت در بیمارستانهای نظامی و ایجاد اصلاحات اساسی در این زمینه، تأکید ورزید. او موفق شد توجه ملکه ویکتوریا و پرنس آلبرت و نیز توجه نخستوزیر وقت لرد پالمرستون را نسبت به این موضوع جلب کند. فلورانس از آنان تقاضا کرد که اجازه دهند تحقیق رسمی در زمینۀ وضعیت بهداشت بیمارستانهای نظامی صورت گیرد، و در سال ۱۸۵۷ با این تقاضای او موافقت شد. بدین ترتیب، "مؤسسۀ سلطنتی تحقیق در مورد سلامت ارتش" تأسیس گردید.
فلورانس در سال ۱۸۶۰، "آموزشگاه پرستاری نایتینگل" را در بیمارستان سنت توماس لندن تأسیس کرد. این آموزشگاه که اولین دانشکدۀ پرستاری در دنیا بهشمار میرود، با ۱۰ دانشجو آغاز به کار کرد. هزینۀ تأسیس آن توسط "صندوق نایتینگل" تأمین شده بود که شامل هدایایی بود که مردم بههنگام خدمت فلورانس در جنگهای کریمه برای کمک به او جمعآوری کرده بودند. این اولین دانشکده پرستاری در دنیا، بر دو اصل مهم استوار بود: یکی اینکه پرستاران حتماً میبایست بهطور عملی در رشتۀ تخصصی خود آموزش میدیدند، و دیگر اینکه موظف بودند نظم و انظباط و اصول اخلاقی را در هر شرایطی رعایت کنند. فلورانس نایتینگل با تأسیس این آموزشگاه موفق شد حرفۀ پرستاری را از شغلی بدنام به حرفهای آبرومند برای زنان تبدیل کند.
دامنۀ خدمات فلورانس روز بهروز گسترش مییافت. او پس از چندی برای بهبود وضع سربازان انگلیسی در هند به آن کشور سفر کرد و خدمات مهمی در آنجا ارائه داد. بهزودی دولت کانادا نیز از او دعوت کرد جهت سازمان دادن به وضع بهداشت و درمان در بیمارستانهای نظامی این کشور، به آنجا برود. فلورانس در دوران جنگهای داخلی امریکا نیز مشاور دولت امریکا در امور مربوط به بهداشت سربازان بود.
فلورانس نایتینگل در سالهای پایانی عمر خود بهخاطر بیماری که در مدت خدمتش در کریمه بدان مبتلا شده بود، بستری بود و همین بیماری بهتدریج باعث شد دیگر نتواند بهعنوان پرستار انجام وظیفه کند. اما او کماکان در راه بهبود وضع بهداشت جامعه تلاش میکرد. از او بیش از ۲۰۰ کتاب، رساله و گزارش بهجای مانده است که اکثراً در زمینه پرستاری است. یکی از این کتب، "یادداشتهایی پیرامون پرستاری" نام دارد که در سال ۱۸۶۰ منتشر شد و اولین کتاب آموزش پرستاری در دنیا محسوب میشود. این کتاب تابهحال به بسیاری از زبانهای دنیا ترجمه شده است.
فلورانس نایتینگل عمیقاً بر این باور بود که خدمت پرستاری او، دعوتی است از جانب خدا. او دعوت الهی خود را در این میدید که هر چه در توان دارد در راه بهبود وضع بهداشت و سلامت افراد جامعه بهکار ببندد. فلورانس در بیمارستانها به وضع روحانی بیماران نیز توجه فراوان داشت، و پیام امید و محبت را به گوش سربازان بیمار میرساند. او بهمنظور انجام هر چه بهتر رسالت الهی خود، هیچگاه ازدواج نکرد و پیوسته از انظار عموم دوری میجست تا بتواند در آرامش کامل، تمام وقت و نیروی خود را صرف خدمت به مردم کند.
خدمات فلورانس، نخستین تلاش سازمان یافته در جهت تسکین آلام جنگ بود. به پاس همین فداکاریها، ملکه ویکتوریا در سال ۱۸۸۳ مدال سلطنتی "صلیب سرخ" را به وی اهدا کرد، که سازمان جهانی "صلیب سرخ" نام خود را از آن دارد.
فلورانس نایتینگل در ۱۳ آگوست ۱۹۱۰ در سن نود سالگی درگذشت. این زن فداکار که عمری را وقف خدمت به بیماران کرد، در روزگاری که زنان چندان بهحساب نمیآمدند و برای پیشرفت در جامعه با موانع بسیار مواجه بودند، در دنیای زمان خود منشاء تحولات عظیمی شد و براستی در زمرۀ یکی از برجستهترین شخصیتهای قرن نوزده جای دارد. یادش گرامی.
--------------------------------------------------------------------------------
3
امروزه با شنیدن اسم "کولگِیت" بیدرنگ بهیاد خمیردندان، و شاید هم خدای ناکرده دردِ دندان، میافتیم. اما بد نیست بدانیم در پسِ موفقیت این کالای جهانی که امروزه تقریباً در همه جای دنیا، از سوپرمارکتهای شهرکمانندِ نیویورک گرفته تا بقالی سر کوچۀ مادربزرگِ بنده در اصفهان یافت میشود، شخصیتی مسیحی وجود دارد که اساس موفقیت زندگی و حرفۀ خود را بر اصول کتابمقدس بنیاد نهاد.
ویلیام کولگیت در ۲۵ ژانویه ۱۷۸۳ در دهکدهای در استان کِنت واقع در کشور انگلستان چشم به جهان گشود. پدرش کشاورز باهوشی بود که از تحولات آزادیخواهانهای که در آن ایام در فرانسه و آمریکا جریان داشت بهشدت جانبداری میکرد. به همین جهت نیز بهزودی از سوی مقامات حکومتی انگلیس مورد ایذاء و آزار قرار گرفت و ناگزیر در ماه مارس ۱۷۹۸ بههمراه خانوادهاش کشور خود را به مقصد آمریکا ترک گفت. خانواده کولگیت در آمریکا در مزرعهای در هارتفورد (Hartford) واقع در ایالت مریلند ساکن شدند.
در مریلند، پدر ویلیام پس از چندی با شخصی بهنام رالف ماهر (Ralph Maher) در نیویورک شریک شد و این دو به یاریِ هم به تولید شمع و صابون پرداختند. بهزودی ویلیام جوان نیز به آنها ملحق شد و خیلی زود راه و چاهِ این حرفه را فرا گرفت. اما این شراکت دیری نپایید و پدر ویلیام پس از مدت کوتاهی مجدداً به حرفۀ کشاورزی بازگشت. ولی ویلیام جوان که مصمم بود هر طور شده در این راه موفق شود، یک تَنه این حرفه را ادامه داد تا اینکه یکسال بعد به دلیل کمبود سرمایه ورشکست شد.
ویلیام در آن دوران دوستی مسیحی داشت که پیوسته او را تشویق میکرد قلب خود را به مسیح بسپارد. یکبار که ویلیام جوان از سرخوردگی خود در کار تولید صابون با او صحبت میکرد، دوستش این آیه از کتاب امثال را برایش نقل کرد: «در همه راههای خود او را بشناس، و او طریقهای تو را راست خواهد گردانید.» سپس به ویلیام چنین نصیحت کرد: «قلب خود را به مسیح بسپار، هرآنچه را که متعلق به خداست به او بده، با صداقت صابون بساز... و آن وقت چرا بزرگترین صابونسازِ نیویورک تو نباشی؟»
ویلیام که از کوچکی در خانوادهای مسیحی پرورش یافته بود، تصمیم گرفت که ایمان به خدا را جدیتر بگیرد. یکبار که سرگرم مطالعۀ کتابمقدس بود، چشمش به سخن یعقوب در پیدایش ۲۸:۲۰-۲۲ افتاد و سخت شیفتۀ این طرز نگرش شد: «یعقوب نذر کرده گفت: اگر خدا با من باشد، مرا در این راه که میروم محافظت کند، و مرا نان دهد تا بخورم و رخت تا بپوشم تا به خانه پدر خود بهسلامتی برگردم، هرآینه یهوه، خدای من خواهد بود و این سنگی که چون ستون برپا کردم، بیتالله شود. و آنچه به من بدهی، دهیک آن را به تو خواهم داد.»
ویلیام در سال ۱۸۰۴ بهعنوان شاگرد برای یکی دیگر از صابونسازان نیویورک مشغول کار شد. او که اکنون از این حرفه اندک سررشتهای داشت، خیلی زود متوجه شد که کارخانهای که در آن مشغول بهکار است بهدرستی اداره نمیشود، اما با فروتنی و جدیت به کار خود ادامه داد. اما حق با او بود، و آن کارخانه در سال ۱۸۰۶ تعطیل گردید. ویلیام در این مدت در میان تجّارِ صابون شهر نیویورک شهرتی بهدست آورده بود و بهمدد پشتکار و عزم راسخی که داشت، بهزودی موفق شد "کمپانی صابونسازی ویلیام کولگیت" را تأسیس کند. کار ویلیام از همان آغاز با موفقیتی چشمگیر مواجه شد و رونق فراوان یافت. ویلیام بهزودی با تجار صابون در شهرهای مختلف آمریکا ارتباط برقرار کرد و بدین ترتیب توانست بر تولیدات خود بیفزاید و فروش خود را به چندین برابر برساند. او در کمتر از شش سال موفق شد قسمت عمدهای از بازار صابون در آمریکا را تحت پوشش خود قرار دهد و رفته رفته به تولید لوازم بهداشتی و آرایشی نیز روی آورد. بدین ترتیب ثروت، شهرت و موفقیت بهطرزی خارقالعاده به ویلیام کولگیت رخ نمود.
بااینحال ویلیام گرچه سخت سرگرم ادارۀ امور شرکت خود بود، اما در تمام این مدت هیچگاه عهدی را که با خدا بسته بود از یاد نبرد. او موفقیت خود را در گرو وفادار ماندن به اصول کتابمقدس میدانست و هر ساله ده درصد از عایدات خود را وقفِ کار خدا میکرد. خدا نیز پیوسته او را برکت میداد، نه تنها از لحاظ مالی، بلکه در زندگی خانوادگی نیز، او را از هر جهت برکت داد. ویلیام در سال ۱۸۱۱ با مری گیلبرت ازدواج کرد و خداوند به آنها ۱۱ فرزند بخشید. خانواده کولگیت برای تک تک فرزندانشان اسامی کتابمقدسی انتخاب کردند و بدین ترتیب بر حاکمیت خدا بر تمام شئونات زندگی خود صحه گذاردند. خانوادۀ کولگیت هر روزه با هم کتابمقدس میخواندند و تا حد امکان در جلسات کلیسایی شرکت میکردند. ویلیام بهرغم مشغولیتهای شغلی، فعالانه در امور مختلف کلیسایی و روحانی نیز شرکت داشت و سخاوتمندانه از فعالیتهای مبشران خارجی و مؤسسات آموزش الهیات پشتیبانی میکرد. یکی از این مؤسسات، کالج مدیسون (Madison College) واقع در نیویورک بود که امروزه بهپاس قدردانی از حمایتهای مالی خانواده کولگِیت، به "دانشگاه کولگیت" معروف است. یکی دیگر از خدمات ویلیام، تأسیس چندین انجمن کتبمقدسه بود که از جمله آنها میتوان به نقش تعیینکنندهای که وی در تأسیس انجمن کتبمقدسه آمریکا در سال ۱۸۱۶ ایفا نمود، اشاره کرد.
کارخانه تولید لوازم بهداشتی کولگیت که اکنون "کولگِیت-نخل زیتون" Palm Olive نامیده میشد، هر سال پررونقتر میشد و گسترش مییافت. خدا کار و حرفه ویلیام را چنان برکت داد که او پس از مدتی تصمیم گرفت بهجای دهیک عایدات خود، بیست درصد از درآمد سالانه خود را برای کار خدا کنار بگذارد. ویلیام مدت کوتاهی بعد، این مبلغ را به سی درصد افزایش داد، و خدا نیز همچنان او و خانوادهاش را برکت میداد.
ویلیام کولگیت در ۲۵ مارس سال ۱۸۵۷ در سن هفتاد و چهار سالگی نزد پدر آسمانی خود شتافت. پس از او، پسرش ادارۀ امور کمپانی را برعهده گرفت و او نیز مانند پدرش کماکان شرکت کولگیت را بر اساس اصول کتابمقدسی بهپیش میبرد.
امروزه کمپانیِ "کولگِیت-نخل زیتون" یکی از قدیمیترین، موفقترین، و شناختهشدهترین کمپانیهای دنیاست؛ در ۲۲۱ کشور و استان مختلف جهان شعبه دارد، و درآمد سالیانهاش به ۹ میلیارد دلار میرسد.
موفقیت چشمگیر کمپانی "کولگِیت-نخل زیتون" گواهی است بر این واقعیت که اگر خدا را در کار و زندگی خود در اولویت قرار دهیم و وفادارانه آنچه را که متعلق به اوست، برای کار او کنار بگذاریم، خدا نیز مطابق آنچه در کلام خود وعده داده: «روزنههای آسمان را بر ما خواهد گشود و ما را چنان برکت خواهد داد که گنجایش آن نباشد» (ملاکی ۳:۱۰).
اشتراک در:
پستها (Atom)







